این شب ها وقتی درد، عیار مرد بودن را روی بالش، به ترازو می کشد. درخت ها در پس پنجره، سبزینگی خود را همراه برگ ها به مرخصی فرستاده اند. زور باد، تنها به اعصاب پنجره می رسد. آنوقت است که یأس، نوازشگر گونه هاست. وقتی دستی از جنس امید، هراس را از زیر سر سردرگمی برنمی دارد و بالش خاطر را تلطیف نمی کند. تقویم، انگار یادش رفته روزگار بهاری هم دارد. چرا پاهای سکوت از گلیم این دیوار های ساکت دراز تر است. چرا دست های خواهش به ابتدای پله های آرامش
