دل آباد :: رسانه اهل دل

دل آباد، رسانه بی دل هایی ست که در به در، در پی دلدار اند.
خانه | اخبار | پیامک | کتاب | جزوه | اپلیکیشن | فیلم | صوت | ختم قرآن | عکس | گوشه‌نما | آرشیو | پیوندها | وبلاگ‌ها | همدلی در دل‌آباد
درباره ما | تماس با ما


امروز
یکی دیگر از روزهای خوب خداست


کرامتی که قصه نیست!


| ارسال در «دل‌نوشت»«دل‌رواق» توسط دل‌باخته .. ، در ساعت ۲۱:۲۴ روز جمعه ۱۹ فروردين ۹۰ |


تمام عید را از فردای «چهارشنبه‎سوزی» که رسیدم خانه گرفته تا فردای سیزده به در که برگشتم قم، در خانه مانده بودم. اصلن حوصله عید دیدنی و برنامه هایی از این قبیل را نداشتم. حدود ساعت یازده شب از تالش حرکت کردم و 5 صبح رسیدم ترمینال غرب. رفتم بلیط گرفتم برای ساعت 6 به قم. ساعت که 6 شد اتوبوس مثل همیشه با کمی! تأخیر حرکت کرد. من هم از کیف کتاب سقای آب و ادب را که از نیم بیشتر اش را در خانه خوانده بودم را بیرون آوردم تا باقی صفحات را شروع کنم به خواندن. پنج صفحه، ده صفحه ، پانزده صفحه.. به بیست که رسیدم از فرط خستگی خوابم برد..

 

چشم که باز کردم دیدم ورودی قم هستیم و نزدیکی های میدان هفتاد و دو تن. از اتوبوس پیاده شدم و سوار تاکسی های حرم شدم و رسیدم میدان مطهری. یک چمدان سنگین در دستم بود که روی زمین می کشیدم و کیف لپ تاپ ام هم روی دوشم سنگینی می کرد. با آن خستگی که از هشت ساعت راه دیشب بر تمام اعضای تنم جاری بود پیاده می رفتم سمت ایستگاه سرویس دانشگاه. با اینکه با دلم نبود و هیچوقت از صحن جدید جواد الائمه رفت و آمد نمی کردم، اما این بار از شدت خستگی خود را مجاب کردم تا از روی این صحن عبور کنم. از یکی از ورودی ها که می خواستم داخل شوم، خادمی که آنجا بود گفت: با چمدان نمی شود بروید! پرسیدم چرا؟ گفت نمی شود دیگر! راهم را کج کردم و از کناره های خیابان و از بین موانع یکی پس از دیگری پیاده رو، چمدان را عبور دادم و راه افتادم.

 

یکی از چرخ های چمدان در رفته بود و قسمت فلزی انتهای چمدان به زمین کشیده می شد و به سختی حرکت می کرد. کمی جلوتر رنگی طلایی و چشم نواز از گوشه چشم چپ نوازشم کرد و من مثل همیشه و همچون تمام دیدار ها عاشقانه ای‎ چسبانم کف دست و نثارش کردم. یک لحظه که نگاهم به گنبد خیره ماند، یاد آن روزی افتادم که برای دومین بار در طول عمرم آمده بودم قم، برای ثبت نام دانشگاه. اولین باری بود که تنهایی (غیر از آن اردو) می رفتم جایی، آن هم به شهری که تنها یک فامیل داشتم آنجا. یک فامیل که برایم به قدر هزار فامیل می ارزید. یک عمه که اندازه چند شهر برایم آشنا بود. آری، رمضان سال ۸۶ بود. یادم می آید که پای تقویم روزگار روی بیست و چهارمین روز شهریور ایستاده بود که رسیدم تهران. با سواری از تهران آمدم قم و در میدان سعیدی پیاده شدم. گنبد در انتهای خیابان - درست در سمت مقابل - تمام قد نمایان بود. حس عجیب و ناشناخته ای داشتم که برای فهمش نیاز به کنکاش و کشف بود. هیچ کجا را نمی شناختم و فقط حرم را روبرویم می دیدم. دلم خیلی گرفته بود. نمی دانستم باید چه کرد و کجا رفت.

 

در آن نزدیکی ها یک مغازه لوازم التحریر فروشی بود، رفتم و یک نقشه قم خریدم و  پیاده راه افتادم سمت حرم. وارد صحن مسجد اعظم که شدم سلام کردم و شروع کردم به گلایه. هیچوقت یادم نمی رود روبروی گنبد - باصطلاح ایستادم- به ادب و با بی ادبی گفتم: عمه جان، بعد از این همه سال آمدم قم به خانه تان. در این غربتی که جز شما هیچکس را ندارم، شما لا اقل دستمان را بگیر. خوش آمد نمی گویی برادر زاده ات آمده؟ همین را گفتم و رفتم وضو گرفتم و وارد حرم نشده، از صحن خارج شدم تا برای ثبت نام بروم سمت دانشگاه. آن موقع هنوز نمی دانستم اگر بخواهی با اتوبوس به سمت دانشگاه بروی باید در بلوار بهار سوار شوی و اگر با سواری بروی، باید عازم خیابان ارم و صفائیه شوی.

 

چمدان به دست مانده بودم نزدیک ایستگاه پردیسان و سواری ها به سرعت می گذشتند و اعتنایی به دانشگاه قم گفتن من نمی کردند. حدود یک ساعتی گذشت و دیگر کلافه شده بودم از آن وضعیت و از این سردرگمی. باز هم دلگیری رو کردم سمت حرم و باز گلایه کردم. چند دقیقه ای نگذشته بود که یک سواری آمد پیشِ پایم ترمز زد، پرسید «مسیرتون کجاست؟» گفتم دانشگاه قم. گفت بیا بالا. نشستم و کمی سوال پرسید و گفتم که قبول شده ام دانشگاه قم و آمده ام ثبت نام. کمی هم من سوال پرسیدم و او جواب داد. بعد از حدود ده دقیقه ترمز کرد و ماشین را نگه داشت. با دستش سمت چپ بلوار را نشان داد و گفت: اینجا دانشگاه  قم است! سر در دانشگاه از پنجره ماشین مشخص بود. گفتم چقدر می شود؟ گفت التماس دعا. اصرار کردم اما به هیچ عنوان نپذیرفت. از ماشین پیاده شدم و خداحافظی کردم و رو کردم سمت حرم بانو و گفتم: فدای مهربانی هایت. پایم را گذاشتم در دانشگاه.

 

حالا هر وقت که می آیم قم، به ورودی شهر و میدان هفتادو دو تن که می رسم، آرامش تمام وجودم را فرا می گیرد. حتی اگر در افق ۱۴۰۴هم هنوز آب شرب قم شور باشد، باز خیالی نیست مرا. که همین شوری آب در این دوری بود که نمک گیر کرد ما را. هر بار که وارد قم می شوم، تاکسی های خطی از سمت میدان امام وقتی وارد همان خیابان حرم نما می شوند، یعنی به همان اولین محل دیدار، نگاهم به گنبد طلایی که می افتد، دلم قرص می شود و یخ تمام دغدغه هایم آب می شود. مخصوصا اگر راننده در سه راه خورشید به جای گفتن «آخر خط، پیاده شید»، بگوید: «حرم آخرشه!». که من با آن جمله پرواز کنم تا گلدسته ها و در جواب راننده بگویم: آره حاجی، حرم آخرشه.. 

نظرات  (۹۹)

۱۹ فروردين ۹۰ ، ۲۱:۳۱

مانا می گوید:

دیشب همین موقع ها بود زل زده بودم به گنبد منور بانو...چه سفری بود...الحمدلله...خوش به حالتان...عجب جایی را به دست آورده اید...با همه ی وجودتان نگاهش دارید...التماس دعا...
۱۹ فروردين ۹۰ ، ۲۱:۳۸

سعادتمند می گوید:

.
این یه اتفاق تکراریه..
از شهرای دیگه که میان اینجا(به هر دلیلی) ماندنی می شوند (به هر دلیلی).
که بیشترینش هم به دلیل ِ ازدواجه!
علاوه بر این فامیل نسبی (عمه)، می تونید فامیل سببی هم داشته باشید!

ما
از آنها نیستیم
کـ با چند گردو
خام شوند!
۱۹ فروردين ۹۰ ، ۲۱:۴۵

پرواز می گوید:

گنبد ِ طلای ِ عمه را گفتی
دلم
پر کشید سمت ِ مادر
...
کجاست مادر ...؟!
... !
۱۹ فروردين ۹۰ ، ۲۱:۴۸

پرواز می گوید:

کسی اعتنایی نمی کرد ... به غربتت ...؟!
یادت هست مادر را که گفت :
شنیده ام سلام َ ت نمی کنند ..؟؟
و
گفت سر به زیر ، بلکه سلام می گویم و جواب َم نمی دهند ...
۱۹ فروردين ۹۰ ، ۲۱:۵۰

پرواز می گوید:

عمه نیز
تو را
در سختی و غربت ِ آن روزها
از آن ِ خودش کرده
و فکر نکن
تو را به این راحتی
از دست بدهد ...
۱۹ فروردين ۹۰ ، ۲۱:۵۹

رهگذر می گوید:

راست می گویند که این شهر خاک دامن گیر دارد
۱۹ فروردين ۹۰ ، ۲۲:۰۳

سعادتمند می گوید:

.
با گردو خام می شوند؟!؟

بعضے ها ازدواج مےکنند و در قم مےمانند
و بعضےها
در قم مےمانند و ازدواج مےکنند.
اینها با هم خیلے فرق مےکند.
منظورم این بود.
۱۹ فروردين ۹۰ ، ۲۲:۲۱

یه نفری می گوید:

من و عمه ام،
نمی گذاریم به این راحتی ها این شهر را از دست بدهی آقا....
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۰۰:۰۱

زهیر می گوید:

[یک گنبدِ طلا ، یک عمه ِ طلاتر ]
.
.
.
من مــســت و تو دیــــوانــــه ...
ما را که برد خـــانــه ... ؟
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۰۱:۰۱

قاصدک غریب می گوید:

سلام سید
چقدر ساده می نویسی
و چقدر سادگی هایت
به دل ساده ما می نشیند
پیش عمه ات ما را هم دعا کن
همین!
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۰۲:۴۲

پرواز می گوید:

و عطر ِ مادر می کــِشد پسر را ...
مگر نه این که در آن تشرف ،
حضرت به آیة الله مرعشی نجفی فرمودند
:
خدا جلال و جبروت ِحضرت فاطمه سلام الله علیها را
به فاطمه معصومه سلام الله علیها ،
عنایت فرموده است ...
و این است ســر ّ این که
دل ِ مــَـحرمان ِ او
در این
شهر قرار می گیرد ...
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۱۰:۱۸

رهرو می گوید:

سلام برادرزاده ی مهربانِ عمه
دلم گرفت ، یاد غربتم در شهر دانشجویی ام افتاد ... 4 سال که چه ها ندیدم و نکشیدم ... دوستش ندارم ... کاش من هم عمه ای .....
پس زهیر کو ؟
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۱۲:۳۳

سعادتمند می گوید:

.
عمه تو اگر یک لحظه از ما قمی ها نظر برگردونه نابود خواهیم شد. ..
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۱۳:۲۸

پارسا می گوید:

مرغ دلم راهی قم می شود
در حرم امن تو گم می شود
عمه سادات سلام علیک
روح عبادات سلام علیک
به دلم خیلی نشست این نوشته
التماس دعا سید جان
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۱۷:۵۰

زهیر می گوید:


همه ش تقصیر خوبیتونه خانم
که کرده ما بَدا رم مبتلاتون
همیشه درد دل کردیم و رفتیم
نشد با ما بگید از ماجراتون
اگر چه ؛ تو دلا می پیچه گاهی
مناجات رضا جانم رضا تون
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۱۷:۵۰

زهیر می گوید:


صُبا گفتم : سلام ، خورشید بانو !
شبا گفتم : سلام ، مهتاب خاتون !
ببخش از اینکه گفتم عاشقونه
نه خانم ، ما کجا و عاشقاتون ؟
سر راه حرم گاهی اگر چه
دوتا شاخه غزل چیدم براتون...
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۱۷:۵۰

زهیر می گوید:

دلم -شاید یکی از کفتراتون-
حسابی خو گرفته با هواتون
شبا وقتی که می بندن درارو
دلم می مونه تو صحن و سراتون
یه عمره عاشقونه هر شب و روز
توی شادی و غم کردم صداتون
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۱۷:۵۱

زهیر می گوید:


چی می شه زیر پاهاتون بشم خاک
منی که عمریه پایین پاتون ...
.
حسن بیاتانی
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۱۷:۵۱

زهیر می گوید:


وَ یا بین صدای ندبه خونا
صدای ناله ی آقا بیا تون
یه عمره سائلم اما یه بارم
شما چیزی بخواین از این گداتون
مگه تا کی قراره زنده باشم
بیام تا کی بگم جونم فداتون ؟
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۱۷:۵۲

زهیر می گوید:


باز هم مثل کودکی هر سو می دوم در رواق تو در تو
دفترم دشت و واژه ها آهو...گفتم آهو و ناگهان بانو...
شاعری در قطار قم - مشهد چای می خوردو زیر لب می گفت:
شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو
شعر از دست واژه ها خسته است بغض راه گلوم را بسته است
بغض یعنی که حرف هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۱۷:۵۲

زهیر می گوید:


از همین چشم های خود دیدم، زیر باران بی امان بانو!
درحرم قطره قطره می افتاد آسمان روی آسمان بانو
صورتم قطره قطره حس کرده ست چادرت خیس می شود اما
به خدا گریه های من گاهی دست من نیست مهربان بانو
گم شده خاطرات کودکی ام گریه گریه در ازدحام حرم
باز هم آمدم که گم بشوم من همان کودکم همان،بانو
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۱۷:۵۳

زهیر می گوید:


این غزل گریه ها که می بینی آنِ شعر است، شعر آیینی
زنده ام با همین جهان بینی، ای جهان من ای جهان بانو!
کوچه در کوچه قم دیار من است شهر ایل من و تبار من است
زادگاه من و مزار من است ،مرگ یک روز بی گمان ...
.
سید حمیدرضا برقعی
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۱۷:۵۴

زهیر می گوید:


انقدر پیش چشم زهیر
"عمه عمه" نکن سید ...
دلش بشکند آنوقت ...
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۱۷:۵۶

زهیر می گوید:

همین افتخار بس مارا که همشهری بانوییم و همجوار آفتاب ...
اصلا تو مگر چندسال داری؟
من بیشتر از سال های عمر تو پیش بانو زندگی کرده ام ...
من ...
همشهری بانوی آفتابم ...
هم محله ای بانو ...
.
عمه ات را من همشهری ام نه تو ...

بُعد ِ منزل نبود در سفر روحانے..
حسود هرگز...
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۱۷:۵۸

زهیر می گوید:


این قم را به هرکسی نمی دهند
باید "اهل قم" بود
تا بتوان به دستش آورد ...
باید تاب خاک داغ و کویری اینجا را داشت ...
باید به شوری آبش تشنه تر شد ...
تا "قمی" خطاب ات کنند ...
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۱۸:۰۰

زهیر می گوید:


مدینه می وزد از سمت ساوه
چه زهرایی است عطر این کجاوه ...

...
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۱۸:۰۴

زهیر می گوید:

سید ...
خواستم از تمام حس هایم در حرم بنویسم ...
نقطه گذاشتم ...
باید اهل قم بود تا معنای دری از درهای بهشت را درک کرد ...
اهل این خاک بهشتی ...
و من چه خوشبخت ام که هم زاده ی بهشتم و هم ساکن بهشت ...
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۱۸:۱۹

دانوش می گوید:


قربانشان بروم که اینقدر غریب نوازند//////
حسودیم شد......
من سلام شما را به برادر غریب قریبشان میرسانم
شما هم منتی گزارید و سلام ما را به عمه تان رسانید.........

ممنون
چشم
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۱۸:۲۷

رهرو می گوید:

خدایا ما چون کوری که بوی منزل معشوق را دنبال می کند رو به سوی تو راه افتاده ایم ، چاه های بین راه را دستگیرمان باش به مدد محمد و آل محمد
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۱۹:۴۳

پرواز می گوید:

عمه کریمه است برادر
حتی اگر بعضی

حرف دهانِ شان را نفهمند هم ...
چه حکایتی بود و حکمتی
که معصومه را در پی ِ رضا در توس ،

به قم رساند ...!

۲۰ فروردين ۹۰ ، ۱۹:۵۲

گمنام می گوید:

از نزدیکی تان به عمه ام حسودیم میشود...
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۱۹:۵۹

پرواز می گوید:

حتی اگر سال ، سال ِ 61 هجری باشد
و حتی اگر یک سال یا کمی بیشتر هم بگذرد
و آب
هر طعمی داشته باشد ...
زینب بعد از برادر به گمانم آب را نه فقط
در حسرت ِلب های ِخود که در حسرتِ نگاه ِخود هم گذاشت !

...
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۲۰:۳۷

پسر خورشید می گوید:

خارج از هرگونه ادبیاتی، وقتی که کفگیرم خورده به کف قابلمه ادبیات
فقط میتوانم بنویسم که بسیار حضرت را دوست دارم، ولی شرمنده ام که آیا توانسته ام کاری کنم که او هم مرا دوست بدارد. . .
ولی شاید . . .
ولی شاید دوست دارد که میگویند او شفیع ماست بر بهشت
این را از قمی بودنم یاد گرفته ام که به قمی بودنم افتخار کنم
سربلند و سرافراز در همه جای ایران
زیاد حرف زدم
مرا هم به دعایتان بیاورید
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۲۰:۵۱

صالح می گوید:

آن قبر که در مدینه شد گم
پیدا شده در مدینه قم
دلتنگم کردی......
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۲۱:۰۰

زهیر می گوید:

می دانی سید ؟
هی هرچه هیچ نمی گویم ات ... لا اله الا الله ...
سید چرا در مورد "خادم" بانو باید حتی چنین فکری کنی ؟
خادم خانه ی عمه ات هست که باشد ... دلیل نمی شود از این فکر ها در موردشان بکنی ... می دانی ؟ من خیلی خیلی خیلی زیاد حساس ام برای این خادم ها ... حاضرم برایشان بمیرم ... هرچه باشد آنها شب و روز پیش عمه خانوم شمایند .... حرمت دارند برای بانو ...
احترامشان مثل صاحب خانه واجب است ... اصلا قانون آستانه لازم الاجراست ... چه برای تو چه برای من ...
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۲۱:۰۱

زهیر می گوید:

حیف که "سیدی" وگرنه جواب آن جواب ِ بالایی را می دادمت ...
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۲۱:۰۴

زهیر می گوید:

تمام عشق عالم برای من یک چیز است توی این شهر ...
اینکه بروم و بایستم جای قدم های پیر عشق ، آقای بهجت را می گویم ...
بروم انجا بایستم ... دقیقا همان جا که در آمدن هر روزه اش به حرم می ایستاده ... بایستم جای پایش و دست به سینه و السلام علیک یا عشق ...
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۲۱:۰۷

زهیر می گوید:

سید تا به حال حرم بانوی مرا از کوچه پس کوچه های محله ی چهارمردان دیده ای ؟
نمی دانی چه حسی است وقتی توی یک کوچه ی کوچک ، همه که رد می شوند ، یک لحظه بایستند و دست ارادت و السلام علیک یا عشق ...
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۲۱:۳۰

سعادتمند می گوید:

.
راستی فوتوبلاگت گاهی "فکر" می طلبد.. و این چه خوبــ َ ست.

ممنون از این لطف
این ها عکس هاے چند سال ِ پیش من است.
حالا عکس هایم با این دوربین ِ 12 مگا پیکسل مےگیرم.
هنوز آنها را فرصت نکرده ام کـ بگذارم شان.
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۲۱:۵۰

پسر خورشید می گوید:

من به راستی گفتن عادت دارم
راستی
ولادت عمه ات مبارک
چه مبارک روزی بود
فاطمیه را از من تسلیت
۲۰ فروردين ۹۰ ، ۲۳:۲۶

پرواز می گوید:

شرف المکان بالمکین
...
شهید آوینی
۲۱ فروردين ۹۰ ، ۰۰:۳۱

محفل عشاق می گوید:

دلم برایت تنگ شده بود...
۲۱ فروردين ۹۰ ، ۰۰:۴۶

مهدی می گوید:

جانا سخن از زبان ما می گویی
مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جاده سه شنبه شب قم شروع شد
۲۱ فروردين ۹۰ ، ۰۱:۳۶

پرواز می گوید:

در چشم من
تمام زمین بارگاه تست
من
هر کجا روم، بحضور تو راهی ام!!!...
۲۱ فروردين ۹۰ ، ۰۲:۱۵

عطر نماز می گوید:

منم 6 ماه یه بار به خاطر امتحاناتم باید بیام قم.
روز اخر امتحانام می رم زیارت خانم
همین وارد صحن و سراشون می شم همه خستگی از تنم می ره.
خدا امسال یه توفیق اجباری داد حضرت معصومه س و دو تا داداششون رو میون 15 روز زیارت کردم.
موفق باشین
۲۱ فروردين ۹۰ ، ۱۴:۱۱

دختر آسمانی می گوید:

این قم را به هرکسی نمی دهند
باید "اهل قم" بود
تا بتوان به دستش آورد ...
باید تاب خاک داغ و کویری اینجا را داشت ...
باید به شوری آبش تشنه تر شد ...
تا "قمی" خطاب ات کنند ...
۲۱ فروردين ۹۰ ، ۱۴:۳۴

دختر آسمانی می گوید:


سلام
اگر شما به او می گوییدـ عمه
ما اهل قم هم می گوییم عمه و هم می گوییم کریمه اهل بیتـ و بانـــــــــــــــو
و این از لطفـ خدا بوده که مااهل قم شده ایم همسایگان بانــــــــــــــــو
حرفیه؟

سید بودن زیباست؛
خوش به حالتان
سلام ما را به عمه تان برسانید؛‌
ما هم سلامتان را به عمویتان امام رضا(علیه السلام)خواهیم رساند.
التماس دعا

ممنون
من از این دنیا چے مےخوام...
۲۱ فروردين ۹۰ ، ۱۹:۲۴

گولاگولا می گوید:

سلام
هیچوقت برای هیچ چیز اینقدر حسودیم نشده که برای سید بودن
هیچوقت
آنجا که گفتی "دلم بخواهد از هر کجاے خانه عمه ام داخل مےشوم و بـ هر کجا سرک مےکشم، هر طور کـ دلم خواست مےآیم و هر طور کـ دلم خواست مےروم"
من که میروم حرم نوکر میشوم
گوشه ای می ایستم
تاب نگاه بانو را ندارم
من کیم ؟
تو اما آنجا خانه عمه
آغوش باز میکند برایت نه ؟
سید حرم که میروی
پیش عمه دعایی کن برایم
میگویند عمه ها برادر زاده هایشان را دوست میدارند
یا علی
۲۱ فروردين ۹۰ ، ۲۱:۴۱

یه دوست.. می گوید:

سلام.
نوشته هاتون روخیلی دوست دارم.زیبا مینویسی برادر.
التماس دعا وقتی پیش عمه تون هستید.
۲۱ فروردين ۹۰ ، ۲۲:۱۰

یه دوست... می گوید:

نشستم نوشته های دیگه تونو هم خوندم.
چقدغمگین مینویسی سید.چقد حرفات دل آدمو درد میاره.چه دل پری داری.
آروم شی به حق مادرت.
۲۱ فروردين ۹۰ ، ۲۳:۰۱

آشنا می گوید:

من که مادر ندارم موسیقی مورد علاقه ام چه باشد؟

من یک مادرے دارم کـ مادر ِ همه است
خودت را بـ او بسپار
۲۲ فروردين ۹۰ ، ۰۰:۰۳

آهسته عاشق می شوم می گوید:

آسمان است، در این کوچه زمینش نزنید...
التماس دعا.
۲۲ فروردين ۹۰ ، ۰۰:۴۳

یه قاچ انار می گوید:

سرهمچنان به سجده فروبرده ام ولی
درعشق سال هاست که فتواعوض شده است...
یاعلی
۲۲ فروردين ۹۰ ، ۰۱:۳۷

چار دیواری می گوید:

سلام علیکم آقا سید
اول :ممنون از اینکه یه وبلاگ من سر زدید
دوم :وبلاگ خوبی دارین
سوم :خواهش میکنم سفارش ما رو هم به عمو و عمه تون بکنین ، هر چی باشه شما پیششون پارتی دارین
چهارم: آرزوی موفقیت و سلامتی برای شما دارم // یا علی مدد
۲۲ فروردين ۹۰ ، ۰۱:۴۴

چار دیواری می گوید:

یادم رفت بگم :
اسم وبلاگتون هم خیلی قشنگه ! "کاش میشد خدا را بوسید "
۲۲ فروردين ۹۰ ، ۰۸:۲۸

آسمان می گوید:

چقدر آشنا بود نوشته هاتون! یاد روزهای غریبی و غربت خودم توی قم افتادم! دستان بانو همیشه گره گشاست
چقدر این خواهر و برادر، به پدرشان رفته اند
http://parsedarkhial.blogfa.com/post-10.aspx
http://parsedarkhial.blogfa.com/post-13.aspx
همین!
۲۲ فروردين ۹۰ ، ۱۳:۰۳

سپهرا می گوید:

آی گفتی سید فقط کافیه یه نظر ازمون برداره بانو شهر دلم...
وای به روزگارمون...
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
بر جای مانده صید و صیاد رفته باشد...
۲۲ فروردين ۹۰ ، ۱۵:۵۵

طیبه السادات می گوید:

و دعا کنید ما ازدواج کنیم و بیاییم قم!!!
یعنی می شود آیا؟!
۲۲ فروردين ۹۰ ، ۱۹:۳۰

زهرا(رها) می گوید:

چه علت قانع کننده ای
چه قانونه من دراوردی ای
و چه عمه ای
و چه سیدی
و چه جوشی...
اینجا قم است
بایست
۲۳ فروردين ۹۰ ، ۰۰:۰۴

مسافر می گوید:

سلام سید جان
مطلبی هم در مورد فاطمیه بنویس
منتظر نوشته های فاطمیه ات هستیم
۲۳ فروردين ۹۰ ، ۰۰:۴۰

مهدی می گوید:

چی کار کردی تو این نوشته سید
پاتو گذاشتی رو گاز. ارحم سید. ارحم
۲۳ فروردين ۹۰ ، ۰۸:۵۲

فاطمه می گوید:

سلام سید/ حال مادر خوب شد انشاالله؟..
خودخوری بسه دیگه شما باید سایت بزنین هر چه زودتر بهتر..
من هم که در حد سایت نیستم اما خواهم رفت از بلاگفا..
۲۳ فروردين ۹۰ ، ۰۹:۳۴

زهیر می گوید:

به نیزه می‌کشد دائم سرش را
دل از برگ گل نازک‌ترش را
به بوی لاله، گنجشک غریبی
تبرُّک می‌کند بال و پرش را (حبیب نظاری)
۲۳ فروردين ۹۰ ، ۰۹:۳۵

زهیر می گوید:

چرا از یاد بردی نینوا را؟
نبوسیدی زمین کربلا را؟
چرا وقتی عطش بارید، باران!
رها کردی دل گنجشک ها را...؟ (حبیب نظاری)
۲۳ فروردين ۹۰ ، ۰۹:۳۵

زهیر می گوید:

به لب شور دعامان یخ نبندد
"خدایا" در صدامان یخ نبندد
بتاب ای عشق تا در این شب سرد
دل گنجشک‌هامان یخ نبندد (حبیب نظاری)
۲۳ فروردين ۹۰ ، ۰۹:۳۶

زهیر می گوید:

درخت مهربان، بی ادعا، ماه
تو که داری میان دست ها ماه
نگفتی از بهار شاخه هایت
بچینم سیب یا گنجشک یا ماه ... (حبیب نظاری)
۲۳ فروردين ۹۰ ، ۰۹:۳۷

زهیر می گوید:

به شوق پر زدن... یک فوج گنجشک
غریب و بی وطن... یک فوج گنجشک
من و تو هر دو گنجشکیم اما
تو یک گنجشک و من یک فوج گنجشک (حبیب نظاری)
۲۳ فروردين ۹۰ ، ۰۹:۳۸

زهیر می گوید:

نمی‌دانم در این‌جا چند گنجشک...
گره خورده دلم با چند گنجشک؟
دوبیتی در دوبیتی عاشقی را
ادامه می‏دهم تا چند گنجشک؟(حبیب نظاری)
۲۳ فروردين ۹۰ ، ۰۹:۳۸

زهیر می گوید:

اگر زخم تنت پیراهنم بود...
پر از رقصیدنت پیراهنم بود...
من و تو هر دو یک گنجشک بودیم
اگر پیراهنت پیراهنم بود ... (حبیب نظاری)
۲۳ فروردين ۹۰ ، ۰۹:۳۹

زهیر می گوید:

برای تو نگاهی تر نکردند
گلی را قد تو پرپر نکردند
«دل گنجشک‌ها تُرد است» صد بار
به مردم گفتم و باور نکردند (حبیب نظاری)
۲۳ فروردين ۹۰ ، ۰۹:۴۰

زهیر می گوید:

کمی انسانم و بسیار گنجشک ...
۲۳ فروردين ۹۰ ، ۰۹:۴۰

زهیر می گوید:

چه احساس عجیبی با تو دارم
کمی انسانم و بسیار گنجشک ...
.
.
.
نمی دانم چرا یک باره انقدر دلم ... .
۲۳ فروردين ۹۰ ، ۱۲:۰۳

سپهرا می گوید:

و همه ی راهها می رسد به فاطمه و کربلا و عاشوراهای پسران فاطمه...
تقدیم به سید...
۲۳ فروردين ۹۰ ، ۱۹:۲۷

کسی صدای مرا می شنود؟ می گوید:

خیلی خوب بود....چند وقتی میشد که یه بغض راه گلوم رو بسته بود....منم یه عمو داشتم علی بن مهزیار توی اهواز...دلم رفت اونجا....عمه شما برادر زاده دیگه ای هم قبول می کنه؟
۲۴ فروردين ۹۰ ، ۰۱:۰۶

شاپرک می گوید:

سلام...
قدر این لحظات و حرم رو بدونید.....ده ماهی میشود که دیگر قمی نیستم...چهارسال مثل برق گذشت و من هنوز تشنه ی این هستم که روبروی ضریح بایستم و بگویم..."السلام علیک عرف الله بیننا و بینکم فی الجنه و حشرنا فی زمرتکم و اوردنا حوض نبیکم و سقانا بکاس جدکم من ید علی بن ابیطالب....."
خوش به سعادتتون......
می گویند تو حرف دل های سوخته را میزنی
آمدم ببینم راست میگویند
دیدیم
راست میگویند
.
.
.
تو حرف دلهای سوخته میزنی انگار
۲۴ فروردين ۹۰ ، ۱۶:۵۳

راه برگشت من از تو می گوید:

عمه تو
عمه شما
خوش به حالتان...
اشفعیت را هم که داده دستت...
سیاه روی علمیم پیشش...
التماس دعا...
یا حق!!!
این قدر عمه عمه نکن دیگه از حسادت مردیییییییییییییییم بابا
حقیر یکی از افتخاراتم اینه که تو قم به دنیا اومدم و تا حالا هم با گرد و غبار حرم
حضرت معصومه سلام الله علیها بزرگ شدم
انصاف اگر این خانوم نبودند خیلی ها از نون خوردن میفتادن
ولی افسوس که یادشون میره
و یادشون رفته
آآآآآآآآآآاه
یعنی میشه؟!!
الهی دست من گیر که این دست همان است......
طلبه جوان
من22
التماس دعا
۲۵ فروردين ۹۰ ، ۱۵:۱۵

غریبه می گوید:

متن زیبایی بود.
واقعا دست و قلمتون درد نکنه
التماس دعا سید آقا
رفتی حرم ما رو هم یاد کن
۲۵ فروردين ۹۰ ، ۱۵:۵۱

همسایه می گوید:

به فال نیک می گیرم متبرک شدن وبلاگ شما و زهیر رو به نام بانوی بی نظیر شهرمون قم خب هر چی باشه شمام الان همشهری خانومید دیگه.
تازه یه چیزی بگم که دل خودمو بیشتر از همه می سوزونه اونم اینکه اگه کسی بخواد میتونه بیاد همسایه بانو بشه (البته بعد از خواست بانو) اما یه کی مثل من اگه خودشو بکشه هم نمیتونه برادرزاده ی این مهربان ترین عمه ی دنیا بشه .....!!!
میدونم عمه من نیست ولی منم هر وقت می بینمش بی اختیار دستام از لبام بوسه می گیرن و نثار صورت مثل ماهش میکنن که الهی من قربون اون صورت قشنگش بشم به حق علی (ع).
و این گونه می خوانمش:
السلام علیک یا حبی و یا عشقی ویا دینی و دنیایی و عقبایی و....
و میشنوم که این گونه میخواندم:
وعلیک السلام یا جار المجنون
یا عشق یا حسین (ع)
سلام سید جون
خوب اشکمونو از حسادت در آوردی. انشالله با حضرت محشور بشی اجرت با کریمه
۲۵ فروردين ۹۰ ، ۲۳:۵۸

زهیر می گوید:

شب جمعه ...
شب ِ ارباب باشد ...
۲۶ فروردين ۹۰ ، ۰۰:۰۰

زهیر می گوید:

سرم خاک کف پای حسین است
.
دلم مجنون صحرای حسین است
.
۲۶ فروردين ۹۰ ، ۰۰:۰۱

زهیر می گوید:

بهشت ارزانی خوبان ِ عالم ...
.
بهشت من ...
تماشای حسین است ...
.
۲۶ فروردين ۹۰ ، ۰۰:۰۶

زهیر می گوید:

چه شب جمعه ای است برایم ...
شب ِ جمعه
شب ِ مــــــــــــــادر باشد ...؟
۲۶ فروردين ۹۰ ، ۱۱:۱۵

سپهرا می گوید:

دیروز غروب نوشته ات را در حرم بانو برای دوستی می گفتم...
گفت چقدر تو معرفت داری به عمه ات با اینکه ما سالهاست اینجاییم هرگز مثل تو نگاهش نکردیم ...
خوشا به سعادتت سید که می توانی عمه صدایش بزنی....
۲۶ فروردين ۹۰ ، ۱۱:۳۸

ندبه باران می گوید:

هر زمان نوشته هاتان را خواندم تمام حرفهایم خشکید
مرحبا سید
یاعلی
در پناه خدا
۲۶ فروردين ۹۰ ، ۱۳:۵۲

...به جای خودم می گوید:

سلام....
از این پستتون خیلی دلم گرفت....و واقعا" شاید بغض را...
روایتی هست از امام صادق (ع)...نقل به مضمون:
برای من شیعه ی علی (ع) بودن بارها بهتر و با ارزش تر از فرزند علی (ع) بودن است...
شاید فکر کنید دارم از حسادت میگم...ولی واقعا" نمیدونم....(اولش بگم که من خودم رو حتی شیعه ی ایشون هم نمیدونم...فقط به اسم... ه م ی ن !)
یادمه پارسال...به یکی از وبلاگا که سر میزدم ...ایشون پستی برای شهادت حضرت زهرا (س) گذاشته بودن...یکی تو کامنتای پست ایشون از لفظ "مادرمون" استفاده کرده بودن...و گفته بودن ما که سیدیم درد مادرمون رو بیشتر...
و نویسنده ی وبلاگ زیرش نوشته بودن حضرت زهرا (س) مادر شیعه است...نه مادر یک گروه خاص و به واسطه رابطه نسبی...و ایضا" سببی...
اون موقع از حرف ایشون خیلی خوشم اومد...بعدها فهمیدم خودشون از سادات دو شرفه اند...و گفتند تا حالا به خودم اجازه ندادم صرفا" بگم مادر من!...خصوصا" اگه بخواد برای بقیه...
نمیدونم...تونستم منظورم رو برسونم؟
از سلاله ی پاک ائمه بودن واقعا" یه افتخاره...اما قرار نیست که شما به بقیه...
من خودم از همین سادت زیاد در اطرافیان دیدم که اصلا" طرف نماز نمیخونه!
درجه ی ایمان رو که به سید بودن با نبودن...........
نمیدونم چی بگم.......اصلا"......
ببخشید.....
اصلا" قصد جسارت نداشتم و ندارم.....امیدوارم ناراحت نشده باشید...فقط نظرم رو گفتم...
د پناه حق........
۲۶ فروردين ۹۰ ، ۱۵:۴۱

زهیر می گوید:

درد اگر سینه شکست ، نفسی بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب کند آتش غم
آب شو ، آه مگو ...
۲۷ فروردين ۹۰ ، ۰۰:۳۳

نئوحزبل می گوید:

چقدر دلم هوای حرم عمه یتان را کرد...
دلم می خواهد بروم روبروی گنبدش زانو بزنم وبگم:
بانوی مهربان غزل های من سلام!
سلام منو به حضرت معصومه برسونید و بگید:
صورتم قطره قطره حس کرده است
چادرت خیس می شود اما..
به خدا گریه های من گاهی دست من نیست مهربان بانو...
من هم پیش آقای مهربانی ها دعایتان می کنم
۲۷ فروردين ۹۰ ، ۰۶:۱۹

رهگذر می گوید:

این روزهای جمکران چه‌کار کرده‌اندت
که می‌آیی پیش ما و سکوت حواله‌ی‌مان می‌کنی؟!!!
انقدر پز عمه‌ات را نده... دل یکی بسوزد باید بروی منت کشی‌ها... از ما گفتن!
دعا کن برای ما
یاعلی../
۲۷ فروردين ۹۰ ، ۱۰:۳۲

سید عمار می گوید:

سلام سید نا
اما انکه گفته بودی که خادم حرم مانعت شده بود باید بگویم که هر چند حرم عمه مان است و از هر جا که بخواهیم میرویم . ولی باید بگویم او خادم و نوکر حرم است و مامور است و معذور
ببخشش.
۲۲ شهریور ۹۰ ، ۲۳:۱۵

باران می گوید:

خدا تو را به دل بی قرار ما بخشید
و خواست جلوه‌ای از حوض کوثرش باشی
به «قم» رسیدی و گم کرد دست و پایش را
چو دید آمده‌ای سایه‌ی سرش باشی
اجازه خواست که گلدان مرمرت باشد
و تا همیشه تو یاس معطرش باشی ...
۲۲ شهریور ۹۰ ، ۲۳:۱۵

باران می گوید:

و دانه ریخت بیایی کبوترش باشی
دوباره آینه‌ای در برابرش باشی
نه اینکه پر بکشی و به شهر او نرسی
میان راه پرستوی پرپرش باشی
«مدینه» شهر غریبی برای «فاطمه»‌هاست
نخواست گم شده‌ای مثل مادرش باشی ...
۲۲ شهریور ۹۰ ، ۲۳:۱۶

باران می گوید:

نگاه تو همه را یاد او می‌اندازد
به چهره‌ات چه می‌آید که خواهرش باشی
خدا نخواست تو هم با «جوادِ»کوچکِ او
گواه رنج نفس‌های آخرش باشی
نخواست باز امامی کنار خواهر خود ...
نخواست «زینبِ» یک شام دیگرش باشی
قاسم صرافان
۲۹ آذر ۹۱ ، ۱۳:۰۹

گروه شهدای دانشکده معارف قرانی اصفهان می گوید:

کاش من تو این دنیا هیچی نداشتم فقط عمه مث شما داشتم وبهش میگفتم عمه برادر زاده ات اومده .....اه اه اه که من سادات نیستم ....
الحمدلله ..یه دفه خدا ازم ناراحت نشه ...از بودن خودم راضی ام اما سید بودن یه چیز دیگه اس ...اونم به قول سادات دوستم سید شناسنامه ای نه ..سید واقعی ..
یا زهرا
التماس دعا
سلام و درود... دلم گرفت و هوایی حرم شده...ورودی صحن آینه... السلام علیک یا فاطمة المعصومه ... السلام علیک و علی اخیک، الامام الرضا(علیهما السلام) السلام علیکم ورحمة الله وبرکاته................................

پاسخ دل‌باخته :


سلام و رحمت و نور
ان شاءلله زیارت با معرفت و با حضور قلب نصیبتان شود

ارسال دل‌گویه ها:

بدیهی است که همه دیدگاه‌های شما خوانده شده و برای انتشارشان، ملاک‌ها و معیارهایی لحاظ می شود؛ بنابراین، برای درج دیدگاه خود، رعایت برخی چهارچوب‌های اخلاقی ضروری است:

- لطفاً دیدگاه خود را به زبان فارسی بنویسید، پیام های غیر فارسی منتشر نخواهد شد.
- پیام هایی که حاوی توهین، تهمت یا افترا، نسبت به اشخاص حقیقی و حقوقی باشد منتشر نخواهد شد.
- از ارسال دیدگاه های تبلیغاتی و یا حاوی لینک، خودداری کنید، پیام های نامرتبط با متن، تأیید نمی شوند.
- لطفاً دیدگاه‌تان تا حد امکان مربوط به همین نوشته باشد، در غیر اینصورت می‌توانید از قسمت تماس با ما استفاده نمایید.

بلاگرهای بیان لطفا برای ارسال نظر و یا رأی‌دهی به مطالب روی گزینه «وارد شوید» در کادر پایین کلیک کنید تا مجبور نشوید نام و آدرستان را مجددا بصورت دستی وارد کنید.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی