دریافت کد گوشه نما

دل آباد :: رسانه اهل دل

دل آباد، رسانه بی دل هایی ست که در به در، در پی دلدار اند.
خانه | اخبار | پیامک | کتاب | جزوه | اپلیکیشن | فیلم | صوت | ختم قرآن | عکس | گوشه‌نما | آرشیو | پیوندها | وبلاگ‌ها | همدلی در دل‌آباد
درباره ما | تماس با ما


امروز
یکی دیگر از روزهای خوب خداست


من اهل این جامعه ام،نه آن جامعه!


| ارسال در «دل‌نوشت»«دل‌رواق» توسط دل‌باخته .. ، در ساعت ۱۴:۳۲ روز جمعه ۰۱ آذر ۹۲ |


کار اصلی ما نوکران، گریه کردن و اشک ریختن است. ما گریه کن ها مثل تمامی کارگر ها ابزار خاص خودمان را برای کارمان داریم. وقت کارمان ثابت نیست، بستگی به حال مان دارد. لباس کارمان یک دست لباس مشکی ست به علاوه یک سربند. اما من همیشه دلم می خواست توی هیئت، یک شالی، چفیه ای یا دستمالی داشته باشم که اشک هایم را یادگاری نگهدارم در آن تا همراه کفنم در قبر توشه آخرتم باشد. شب پنجم محرم بود به گمانم که یکی از بچه های فاطمیون* - که مسئول صوت و تنظیم پایه میکرفون سخنران و مداح بود - روی دوشش یک شال مشکی داشت. شالی که درست مثل چفیه های عربی منگوله دار بود، اما سیاه. همانجا گفتم خودش است، همانی که برای کارم می خواستم همین شال است. گفتم یادم باشد بعد از مراسم از او بپرسم اسم این شال یا چفیه را، و این را هم بپرسم که از کجا خریده است. آن شب گفتم که یادم باشد، اما از قضا یادم رفت از او بپرسم، نه اینکه همین یک شب، بلکه تا آخرین شب دهه هم یادم نیامد. آخر روضه های حاج مهدی هوش و حواس نمی گذارد برای آدم.

 

ده شب به همین زودی گذشت و برایم مسلم شده بود که دیگر بچه های هیئت و مسئول صوت را تا مدت ها نمی بیندم. اما گفتم اشکالی ندارد؛ توی بازار نجفی های قم پر است از این اقلام. گفتم بماند تا در اولین فرصت که رفتم داخل شهر، از همانجا می خرم. این چند روز بعد از عاشورا هم - بدون اینکه بیایم داخل شهر – گذشت، تا پنج شنبه رسید. شب هفتم شهادت حسین. پنج شنبه ای بارانی. پنج شنبه ای طوفانی. پنج شنبه ای که باران مدام بر کف خیابان ها و بام خانه های این شهر در میان بیابان می بارید و یک لحظه هم بند نمی آمد. امشب اولین باری بود که بعد از روز عاشورا گذرم می افتاد داخل شهر. مرا تنها حسرت اشک های شب جمعه ای بود که مجابم کرد شال و کلاه کنم و راه بیفتم سمت حرم. و مثل همیشه مقصد اول و آخرم حرم بود. هوا برخلاف روزهای قبل بسیار سرد بود. اما چه باران لطیفی می بارید. مثل حسرت زده ها به قطره ها سلام می دادم.

 

تمام زیبایی دیدن باران توی شهر در یک سو و تماشای باران در حرم در سویی دیگر. وصف ناشدنی ست. صحن ها خلوت تر از هر روز دیگر بود. حال دلم از دیدن «تصویر صحن خلوت و باران» در صحن مسجد اعظم توصیف ناپذیر بود. چه زیبا بود تماشای هم آغوشی قطرات باران و گنبد طلایی. همان لحظ اول ورود به صحن، سلام بارانی ام را نثار عمه مهربانی کردم. آمدم دوباره با سلامی شبنم زده از روبروی ضریح گذشتم. وارد شبستان که شدم، فضاسازی ایوان طلای حرم حسین در آن جلوی شبستان دلم را برد. نشسته بودم و در آن شلوغی شبستان و با یک حسرت چندین ساله بی صدا اشک می ریختم. مثل همیشه بچه های کوچک می آمدند نزدیکم و همینطور به چشمهایم خیره می شدند و گاهی هم نگاهی می انداختند به تسبیحم. آنقدر ورجه وورجه می کردند و وول می خورد که حواس همه اطرافیان را به خود جلب می کردند. اما به محض اینکه دست می آوردند تا تسبیح یا مهرم را بردارند، پدر و مادرهاشان می آمدند و با یک لبخند برمی داشتند و می بردند بچه ها را.

 

کم کم مراسم داشت شروع می شد. رفتم آن جلو ها نشستم. جوانی آمد در فاصله یکی دو متری من نشست. شال مشکی اش توجهم را جلب کرد. همان شالی که درست مثل چفیه های عربی منگوله دار بود، اما سیاه. همان ابزار کاری که هفته پیش - روی دوش یکی از بچه های هیئت بود و - چشمم را گرفته بود. پیش خود گفتم بروم از او درباره شالی که روی دوشش انداخته سوالی کنم. برخاستم و چند قدمی آن طرف تر رفتم تا برسم به او. سلام کردم و گفتم: می شود بپرسم اسم این این شالی که روی دوشتان هست چیست؟ گفت: «شرمنده، نمی دانم!». گفتم از کجا خریده اید؟ گفت: «نخریدم، رفیقم از کربلا برایم آورده».. این را گفت و یک لحظه مرا در بهتی عجیب فرو برد. وقتی به خود آمدم، معذرت خواهی کردم. التماس دعا گفتم و از او جدا شدم. دعا کم کم داشت شروع می شد، برگشتم و سر جای قبلی ام نشستم. لامپ ها خاموش بود. دعا خوان شروع کرد زیارت جامعه را. مثل تمام این دو سال، همچون اشتیاق کسی که رفیق صمیمی اش را بعد از مدت ها می بینید، نشستم پای حرف های جامعه. جامعه... و ما ادراک جامعه..؟

 

پنج شنبه ها حال من حس کبوتریست که در میان یک باغ بی انتها توی قفس بال بال می زند در سطر به سطر جامعه. اشهد ان جامعه کبیره رگ خواب عاطفه مرا خوب بلد است... اشهد ان جامعه زیباترین اعتراف نامه من است. گاهی در میانه خواندن دعا تمام فکرم می رود سمت صاحب این دعا. به اینکه چه حالی داشته هر بار، وقت خواندن این دعا؛ فکرم اینجا که می رسد، اشک ها بی اختیار جاری می شوند. گاهی در وقت خواندن جامعه، یاد توهین ها و هتک حرمت های این سالیان به او می افتم و اینجاست همانجا که بغضم به یکباره می شکند. گاهی هم مثل امشبی به توفیق یافتن عجیب خود برای شرکت در دعا - بدون هیچ برنامه قبلی و با یک کوله بار سنگین از گناه و معصیت- فکر می کنم، اینجا که برسم تنها می بینم که شانه هایم بی هیچ ترتیب و آدابی با خدا حرف می زنند.

 

جامعه کبیره تنها یادگاری من از غریبه - آشنایی بود که حتی نمی دانستم نامش را. تنها می دانستم که او بادیه نشین صحرای غفلت در عصر جاهلیت خود بود. کسی که با یک نگاه دلربای حسین کربلایی شده بود. حالا دو سال و اندی می گذرد از فروردین نود، از روزی که همان آشنا مرا توصیه کرد به جامعه کبیره شب های جمعه حرم. انگار آن غریبه بهتر می دانست گمشده این سال های مرا. وقتی بی هیچ مقدمه ای گفت: اهل جامعه باش! آنها که اهل جامعه هادوی اند، منتظران خوبی برای جامعه مهدوی خواهند بود. دست خودم که نیست، مسبب آشنایی من با جامعه او بود. پس حتم دارم نیمی از ثواب خواندن دعا توسط من نصیب او می شود؛ حتی اگر هیچوقت نگفته بود که خود توفیق آمدن به این بزم عاشقانه - در این ساعت از شب - را ندارد. آری، کسی چه می داند، شاید اگر توصیه او نبود، به این زودی ها - اندازه همین اندک معرفت حالایم حتی- در نمی یافتم منزلت جامعه هادوی را. شاید اگر نبود آن یادگاری، حالا نمی دانستم که واقعا من اهل کدام جامعه ام؛ جامعه صغیره لبریز از گناهان کبیره یا جامعه کبیره مملو از کرامات کبیره؟ و حالا در این شب اول آذر ماه و در این پنج شنبه شدیدا سرد خدا جز مناجات عاشقانه او، چه چیزی می توانست مرا در این ساعات شب از این فاصله چند کیلومتری به سمت حرم بکشد، توی این بارش بی امان باران..؟ باور کن هیچ چیز.. من در این روزهایی که دیگر حوصله این جامعه صغیره ی پر از گناه کبیره را ندارم، تنها ملجأ آه های سینه ام، جامعه کبیره است.

 

ربنا های جامعه، بنای زیبای دعا را تکمیل کردند. دعا خیلی زود تر از آنچه فکرش را می کردم تمام شد، حتی اگر ساعت بزرگ شبستان بگوید یک ساعت می شود که دست از شمردن ثانیه ها برداشته است. بعد از دعا همه برخاستند. نوبت سلام دادن به معصومین علیهم السلام بود، آن هم که تمام شد، به خود گفتم بیایم سمت حرم و سلام آخر را بدهم و بروم. همین که داشتم برمی گشتم، دیدم چیزی روی دوشم افتاد. سرم را که برگرداندم دیدم همان جوان را. همانی که قدری آن طرف تر از من نشسته بود. همان که قبل از شروع زیارت جامعه از او در مورد چفیه اش سوال کردم. چفیه را گذاشت روی دوشم و گفت: «ناقابل است، قسمت شما بود...» دو دستش را نگه داشته بودم روی دوشم تا چفیه را نگذارد روی شانه ام. گفتم به خدا من راضی نیستم، این چفیه مال شماست، یادگاری رفیقتان از کربلاست. اما هیچ رقمه قبول نمی کرد. نمی دانستم چه کار کنم. همینطور که دستانش همراه شال روی شانه هایم  بود، در آغوشم گرفتمش تا منصرفش کنم. و این در آغوش گرفتن من و او سه بار تکرار شد تا او را از این کار باز دارم. کسی که غیر از یک سلام و یک سوال تا بحال نه می شناختمش، نه حتی دیده بودم او را. اما نشد، نتوانستم منصرفش کنم. چفیه مشکی عربی منگوله دار را گذاشت روی دوشم و التماس دعا گفت و رفت...

نظرات  (۳۳)

۰۱ آذر ۹۲ ، ۱۷:۲۰

naser می گوید:

شاید این جامه
نشانی از همان جامعه ی کبیره بود
جامه ای از جامعه ی کبیره بود
شاید ....
شاید نشان عضویت بود
و شاید ...
به هر حال
مبارک باشد ...

پاسخ دل‌باخته :


چه احتمالات شیرینی...
۰۱ آذر ۹۲ ، ۲۱:۲۰

خوشی ها می گوید:

چفیه نو مبارک آقا سید
اما من فقط چفیه هایی را می خواهم که یادگار دوران رفاقت است
همان چفیه هایی که در جبهه یار همیشه همراه رزمنده ها بود
گاهی سفره غذایشان...
گاهی برای بستن زخم هایشان...
گاهی برای پاک کردن صورتشان...
و...
یادش بخیر...
کربلای ایران...
یادش بخیر اسفند1391...
یادش بخیر پادگان دوکوهه...
سخت است از دوستان جدا ماندن، انشالله به غافله شان ملحق شویم...


یاحق

پاسخ دل‌باخته :


شاید آن ها حسرت لحظه ای جنگیدن را در کنار ما و در این نبرد داشته باشند.
جنگ ما سخت تر از جنگ هشت ساله است...
۰۱ آذر ۹۲ ، ۲۲:۱۰

امیرحسین می گوید:

تا حالا فکر میکردم بنده خدام... اما الان فهمیدم که بنده هوام...


رب انی مغلوب فانتصر...


یا حسین...

پاسخ دل‌باخته :


اعوذ بالله من نفسی...
۰۱ آذر ۹۲ ، ۲۲:۳۴

امیرحسین می گوید:

سلام
امدوارم خدا توفیقات بیشتری رو به شما عطا کنه. سید عزیز میشه خواهش کنم برای من دعا کنی؟ دعا ها! دعا...
وقتی پشت کنکور بودم رابطه بهتری با خدا داشتم... نمازهای اون زمان... برنامه ای که برای بعده نمازهام ریخته بودم...قرآن با ترجمه... نهج البلاغه...زیارت عاشورا...دعای عهد...چقدر پایبندیم بیشتر بود...
ولی حالا هر زمان که گرفتار میشم با عمق وجود یاد خدا میکنم... اصلا از الان خودم راضی نیستم... چقدر اراده ام ضعیف شده...
حال خوب داشتن نعمت خیلی خیلی بزرگیه...
اینکه نگاه خدا سمتت باشه...

حسین..حسین..حسین...
آه...

پاسخ دل‌باخته :


سلام و رحمة الله
ما همه محتاج دعا یکدیگریم...
ما دعا می کنیم، برای استجابتش اما امیدوارم او به لیاقت یکی مثل من نگاه نکند.
ترازو و مکیال پروردگار، بجای سنجیدن حجم عمل، اخلاص آن را می سنجد. 
برای توفیق بیشتر در امور معنوی باید بیشتر تلاش کرد، بیشتر مواظب بود و بیشتر مراقبه کرد.
نگاه خدا همیشه سمت مخلوقش هست، ما هستیم که گاهی نگاهمان به خداست و خیلی اوقات به غیر خدا.
خدا توفیقاتتان را روزافزون کند ان شاءلله، به حق صاحب این ماه..
۰۲ آذر ۹۲ ، ۰۱:۱۱

فاطمه ... می گوید:

شال عزا خودش یک روضه ی مفصل دارد ... فصل به فصل ... بوی اشکش ، بوی محرمش ...گریه بر داغ شما عین ثواب است ثواب...
تازه بعد که تا می شود و دوباره برای فاطمیه آدم را هوایی می کند یک بغض دیگریست در گلوش.

جامعه را .. کنج حرم .. کنج ِ حرم ِ سامرا خواندن ...

پاسخ دل‌باخته :


من اهل این جامعه ام...
۰۲ آذر ۹۲ ، ۲۲:۰۸

bablack1001 * می گوید:

یا حبیب الباکین...

پاسخ دل‌باخته :


و سلاحه البکاء
۰۲ آذر ۹۲ ، ۲۳:۲۱

در جستجوی آرامش می گوید:

حتما روزی ِ تان بوده است
.
.
.
شاید روزی هم بیاید که کسی بیاید از شما بپرسد برادر می شود بپرسم اسم این شالی که روی دوشتان هست چیست؟ و از کجا خریده اید؟
اما نه ! خریدنی نیست باید این ذخیره های قبر خودشان صاحبانشان را انتخاب کنند...

پاسخ دل‌باخته :


شکر بابت این روزی
ان شاءلله که لیاقت این هدیه کربلایی را داشته باشم...
۰۳ آذر ۹۲ ، ۲۳:۲۷

sema می گوید:

سلام داداش .
فکر کردی فقط خودت...
به ما سر بزن...ل ر

پاسخ دل‌باخته :


سلام سید جان
چشم، همچنین
۰۴ آذر ۹۲ ، ۱۴:۴۹

حسن قنبری می گوید:

سید خوش به حالت
راستش خیلی بهت حسودی می کنم ...
خدا خیلی دوستت داره ، کلامت ، نگاهت ، رفتارت متفاوته و جذاب
از کربلا و نجف و شال سوغاتی که گفتی یاد خودم افتادم تو بازار دم حرم امام علی که کاش ...
فقط این روزا غصه اربعین دارم و امتحانات می بینی؟

پاسخ دل‌باخته :


سلام بر حسن خان قنبری
چوبکاری می فرمایید...
کاش این تداخل امتحانات و اربعین نبود تا اذن دخول را عاشقانه می خواندیم...
۰۴ آذر ۹۲ ، ۱۵:۲۵

حلما می گوید:

تمام متن رو با بغض گیر کرده توی گلو خوندم.
از همون اول که گفتید چفیه سیاه منگوله دار
منو بردید به کربلا به نجف
منم برای خودم خریدم یه یادگاری از بهترین سفر عمرم متبرکش کردم و ...
انشاءالله به زودی مشرف بشید تا لذت این یادها رو نوش کنید.
یا علی مددی...

پاسخ دل‌باخته :


سپاس از لطفتان
دلتان هوایی که می شود ما را هم دعا کنید..
کربلایی باشید و بمانید..
۰۵ آذر ۹۲ ، ۱۰:۳۹

احلام می گوید:

ربنا.. ربنا... ربنا... ربنا... ربنا...
آدم دلش نمی خواهد تمام شود...
حتی اگر اشکی هم نباشد، خوش است...
مگر نه!

پاسخ دل‌باخته :


آری همین است...
ربنا... واکتبنا مع الشاهدین...
۰۵ آذر ۹۲ ، ۲۰:۵۰

من ، بی تو می گوید:

:( ....

پاسخ دل‌باخته :


درد عشقی کشیده ام کمپرس!
۰۶ آذر ۹۲ ، ۲۱:۰۳

مهدی چراغ زاده می گوید:

سلام سید جان
دلمو بردی تو حال و هوای جامعه و صدای دلنشین عاشق دلسوخته جامعه، حاج آقا شهیدی، دلم پرزد هر جا که رفتی ...تصویرش جلوی چشمم بود...
امروز عصر نشسته بودم و به بانو میگفتم مرا به قم ببرید
نشسته بودم و می گفتم بانو جان شما را نمیدانم اما من دلم برایتان تنگ شده...تا دعوت نکنید و نخواهید نمیتوانم قدم از قدم بردارم...منتظر دعوت نامه تان هستم...
فردا شب ساعت 9 و نیم حرم سلام مرا به بانوی مهربانی ها برسان
سلام مرا به اهالی جامعه برسان که دلم پریده است در هوایشان

پاسخ دل‌باخته :


سلام و رحمت خدا بر شما
چشم. مگر می شود بروم سوی جامعه ام و به یاد دوستان نباشم..
خدا توفیقات جامعه ات را بیشتر و بیشتر کند ان شاءلله..
۰۷ آذر ۹۲ ، ۲۰:۵۷

مخلوق کوچک می گوید:

یا الله...

پاسخ دل‌باخته :


سبحانک انی کنت من الظالمین...
۰۷ آذر ۹۲ ، ۲۳:۱۸

بانوی آب و آئینه می گوید:

سلام و ادب بر اهل دل ، عالی و عالیست.

درصورت امکان محبت نموده به بیت الاحزان بی بی بی حرم و بانوی آب و آئینه قدم رنجه فرمائید.

پاسخ دل‌باخته :


سلام و رحمة الله
بروی چشم
۰۹ آذر ۹۲ ، ۱۶:۰۷

ماری می گوید:

سلام آقا سید
چه "خوش روزی" هستید شما.... اولش که گفتید رفتید و از آن جوان سوال کردید از کجا خریده است... ته دلم گفتم سهمش را گرفت آقا سید ... وقتی به آخرهای مطلب نزدیک شدم داشتم تعجب می کردم که چرا هنوز شال را بهتان نداده اند . اما چند خط بعد دیدم روزی تان از روضه و شال سیاه گرفتید
هر بار بگویم التماس دعا یا یادتان می ماند این حقیر روسیاه را؟

پاسخ دل‌باخته :


علیکم السلام
من خوش روزی نیستم، من هیچکاره بیچاره ام.
این لطف آن ها ست که سجیتشان کرم است و به احسان عادت دارند.
هیچوقت یادم نمی رود خوب ها و خوبی هایشان را...
۱۰ آذر ۹۲ ، ۰۱:۱۲

عتید ... می گوید:

سلام
مبارک دلِ پر آهتان باشد!
باشد که سیرابش کنید با مرواریدهای غلطان اشک برای عزیز زهرا...
یا حق...

پاسخ دل‌باخته :


سلام
توفیقتان روزافزون باد...
ان شاءلله
۱۰ آذر ۹۲ ، ۱۵:۴۳

بانوی آذر می گوید:


چه چیزهای خوبی می توان یاد گرفت در کنار آدمهای خوب...

جامعه...شال عزا...محرم....بغض...دلتنگی...
تاری از شال عزایت را به دوعالم نمی دهم...

پاسخ دل‌باخته :


با تو ثروتمند ترینم من...
۱۰ آذر ۹۲ ، ۱۶:۵۰

بیوتن می گوید:

تا تو را گم نکنم بین کویر ای باران

دست خالیِ مرا نیز بگیر ای باران

من زمین گیرم و وصف تو مرا ممکن نیست

کلماتم کلماتی ست حقیر ای باران

یاد کرد از دل ما رحمت تو زود به زود

یاد کردیم تو را دیر به دیر ای باران

نام تو در دل ما بود و هدایت نشدیم

مهربانی کن و نادیده بگیر ای باران

ما نمردیم که توهین به تو و نام تو شد

ما که از نسل غدیریم ، غدیر ای باران

پسر حضرت دریا ! دل مارا دریاب

ما یتیمیم و اسیریم و فقیر ای باران

سامرا قسمت چشمان عطش خیزم کن

تا تماشا کنمت یک دل سیر ای باران


پاسخ دل‌باخته :


من ای خدا 
به پای این پیمان 
اگر ندادم جان
مرا فنا کن...
۱۱ آذر ۹۲ ، ۰۰:۵۱

سجاد می گوید:

مرحوم حجة الاسلام دکتر امینی فرزند علامه امینی چنین می نویسد:

پس از گذشت چهار سال از فوت مرحوم پدر بزرگوارم علامه امینی نجفی یعنی سال 1394 هجری قمری ، شب جمعه ای قبل از اذان فجر ایشان را در خواب دیدم.

او را شاداب و خرسند یافتم.

جلو رفته و پس از سلام و دست بوسی عرض کردم:

پدر جان! در آنجا چه عملی باعث سعادت و نجات شما گردید؟

گفتند: چه می گویی؟

مجددا" عرض کردم:

آقا جان! در آنجا که اقامت دارید، کدام عمل موجب نجات شما شد؟

کتاب الغدیر ... یا سایر تألیفات .... یا تأسیس و بنیاد کتابخانه امیرالمؤمنین علیه السلام؟

پاسخ دادند: نمی دانم چه می گویی. قدری واضح تر و روشن تر بگو!

گفتم: آقا جان! شما اکنون از میان ما رخت بر بسته اید و به جهان دیگر منتقل شده اید. در آنجا که هستید کدامین عمل باعث نجات شما گردید از میان صدها خدمت و کارهای بزرگ علمی و دینی و مذهبی؟

مرحوم علامه امینی درنگ و تأملی نمودند. سپس فرمودند:

فقط زیارت ابی عبدالله الحسین علیه السلام.

عرض کردم: شما می دانید اکنون روابط بین ایران و عراق تیره و تار است و راه کربلا بسته ، چه کنم؟

فرمود: در مجالس و محافلی که جهت عزاداری امام حسین علیه السلام برپا می شود شرکت کن. ثواب زیارت امام حسین علیه السلام را به تو می دهند.

سپس فرمودند: پسر جان! در گذشته بارها تو را یادآور شدم و اکنون به تو توصیه می کنم که زیارت عاشورا را هیچ وقت و به هیچ عنوان ترک و فراموش نکن.

مرتبا" زیارت عاشورا را بخوان و بر خودت وظیفه بدان. این زیارت دارای آثار و برکات و فوائد بسیاری است که موجب نجات و سعادتمندی در دنیا و آخرت تو می باشد ...

پاسخ دل‌باخته :


ممنون و متشکرم بابت این نقل قول
ان شاءلله توفیق قرأئت زیارت عاشورای روزانه را پیدا کنیم و نگهداریم
۱۱ آذر ۹۲ ، ۱۱:۳۶

سجاد مؤذنی می گوید:

حجت‌الاسلام و المسلمین حاج آقا قرائتی:
اگر در اینجا پسر من حضور داشت و 6 بار من او را صدا بزنم که آقازاده با شما هستم و او در این 6 بار جواب من را ندهد ، شما نمی‌گویید، چه پسر بی‌ادبی !!
حال اگر کسی که صدای اذان را بشنود ...
دو بار «حی علی الصلوٍة»
دو بار دیگر «حی علی الفلاح»
و بار دیگر «حی علی خیر العمل» به او گفته شود
و همچنان نسبت به اقامه نماز بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اهمیت باشد ؛ این شخص بی‌ادب نیست؟

پاسخ دل‌باخته :


طیب الله
ان شاءلله در آستان پرودگار ما جزء بنده های با ادب باشیم و بمانیم
سپاس از یادگاری تان
۱۱ آذر ۹۲ ، ۱۶:۳۵

آوا می گوید:

سلام
اصلا آمده بودم فقط برای دعوت
اما هوای این کلبه آدم را زمینگیر می کند!
جامعه هایتان قبول، دعا کنید ما هم اهل جامعه شویم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پیکار می کنی و دعا کرده ام تو را
خنجر به سینه ای و صدا کرده ام تو را
در کارزار نذر خدا کرده ام تو را
"هوهوی ذوالفقار پدر می رسد به گوش"
ای جسم پاره پاره چرا گشته ای خموش؟

پاسخ دل‌باخته :


سلام و رحمة الله
سپاس از لطف و محبتتان
مأجور باشید ان شاءلله
۱۲ آذر ۹۲ ، ۲۲:۱۹

هدی می گوید:

سلام
راستش من با پاراگراف سوم متن بیش تر ارتباط برقرار کردم دلیلشم اینه که چندساله توفیق تشرف به حرم بی بی رو ندارم.
واقع حس زیباییه
به نظرم اگه ما ذره ای معرفت در امام شناسی داریم مدیون امام هادی علیه السلام هستیم
آقا سید در زیارت جامعه های شب جمعه های حرم ما رو هم دعا کنید
یا علی

پاسخ دل‌باخته :


سلام خدا بر شما
اکثرا در حرم و در دعای جامعه دعاگوی دوستان حقیقی و مجازی هستیم.
البته اگر لایق باشیم.
۲۰ آذر ۹۲ ، ۲۳:۵۷

مصطفی گرجی می گوید:

دلم آسمان میخواهد.......

پاسخ دل‌باخته :


قصه اینجاست چه اندازه کبوتر باشی...
۲۱ آذر ۹۲ ، ۲۲:۰۹

مـَـ ه جَـبـیـטּ می گوید:

من
در برابر نوشته های شما
ناچار بِ سکوت میشم ..

نوشته هایتان فوق العاده ست .. قلمتان مستدام ..

پاسخ دل‌باخته :


سپاسگزارم..
بسیار لطف دارید به نوشته های این حقیر
۱۰ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۲۷

آسمانه می گوید:

بیابان هم که باشی،
حـ ـــــــــسین آبادت می کند،
می شوی قطعه ای از بهشتــــــ . . .

یاحسین
التماس دعا

پاسخ دل‌باخته :


بهشتی باشید و بمانید 
ان شاءلله
۱۸ مرداد ۹۳ ، ۱۶:۴۰

رز می گوید:

سلام. خوشا بحال من که امروز بعد مدتها توفیق یافتم این دل رواق رو بخونم و ثانیه هام رو توابن ظهر تابستونی بارونی کنم.دلم برای فلاکت خودم میسوزه که بعد دوسااااااال هنوزتوفیق یه جامعه تو مسجد اعظم رو پیدا نکردم... هنوز اونقدر بزرگ نشدم که که اذنشو بهم بدن... با این سیر نزولی دوری از شهدا وتوسل و عاشورای هرشبه دیگه امیدی به خودم برا حیات مجدد ندارم.................................................................................
اومدم قم به خیال خودم آآآآدم بشم...دریغ از یه قدم پیشرفت.شرمندم بی بی جان...شرمنده...شرمنده.

پاسخ دل‌باخته :


سلام علیکم
لا تیأسوا من روح الله... 
۱۸ مرداد ۹۳ ، ۱۷:۰۹

رز می گوید:

هیچ وقت از رحمت حضرت حق ناامید نبودم. همین امید به رحمت گستاخم کرده..
حوالی بیست سالگی که بودم توشبای قدر و دعاهای دیگه واعظ و مداح مجلس با ناله العفو میگفتن و جمع رو به توبه از غفلت و معصیت میخوندن... به خودم میگفتم اینا چی میگن ؟ مگه میشه ازین( ربّ) غافل بود ؟مگه میشه معصیت این خدا رو کرد؟؟؟ اینا چی میگن؟
کم کم ، منم فهمیدم اونا چی میگفتن...وهمین امید به رحمت ... .تجرأت بجهلی وسَکَنتُ الی قدیم ذکرک لی ومنّک علی...خداکنه هیچ بنده ای این جمله رو( درک )نکنه

پاسخ دل‌باخته :


و من یتوکل علی الله فهو حسبه
انک انت التواب الغفور الرحیم...
۱۸ مرداد ۹۳ ، ۱۷:۴۰

رز می گوید:

ممنون از اینکه (دل) آبادی هست...

پاسخ دل‌باخته :


نظر لطف شما به این آبادی ست.
سپاسگزارم
۲۴ مرداد ۹۳ ، ۱۴:۱۵

رز می گوید:

وقتی جامعه مسجد اعظم برای همیشه به دلم مااااااند.
هرچند دیر اما دیشب متوجه شدم دیگه جامعه رو تو مسجد اعظم نمیخونن. وبه دلم موند...

پاسخ دل‌باخته :


یکی-دو سالی می شود که جامعه را از مسجد اعظم به شبستان منتقل مرده اند.
ان شاءلله خدا دگربار توفیقش را نصیبتان کند.
۲۴ مرداد ۹۳ ، ۱۴:۴۹

رز می گوید:

انشاءالله نصیب همه دلدادگان بشه...شما مارو دعا کنید .بنده حقیر که با وجود شرایطم(بخوانید شرایط "وابستگانم") سخت میتونم خودم رو به جامعه ی حرم بی بی برسونم.

پاسخ دل‌باخته :


ان شاءلله تعالی
محتاج دعاییم و دعاگو
خدا توفیقاتتان را روزافزون کند ان شاءلله
۲۴ مرداد ۹۳ ، ۱۴:۵۶

رز می گوید:

دیشب وقتی خادم حرم بهم گفت خیلی وقته جامعه رو تو شبستان بر گزار میکنن کلمه شبستان امام خمینی رو که تو کلید واژه های این دل رواقتون اورده بودین از جلوی چشمام گذشت کلمه ای که با دیدنش توی کلید واژه ها تعجبم رو بر انگیخته بود ولی ازش عبور کرده بودم وتازه دیشب مفهومشو فهمیده بودم.

پاسخ دل‌باخته :


...
۲۵ مهر ۹۳ ، ۲۳:۴۹

سپیده می گوید:

داغونم بخدا
از خودم می ترسم.
تو رو به جدت دعام کن. نمی دونم هنوز قم هستید یا نه؟
ولی تو رو خدا دعام کنید. بخدا دارم نابود می شم.
مخصوصا در زیارت عمه سادات
راستی از دیروز تا حالا هم با شهدا علی الخصوص شهید زین الدین قهر کرده ام.
حالم خراب است. خرااااااااااااااااااااااب
اعوذ بااللهمن نفسی

پاسخ دل‌باخته :


ای بابا چرا اوقات تلخی می کنید. در زندگی قرار نیست که همیشه روزها یکنواخت باشد، خدا آدمی را با اتفاقات مختلف آزمایش می کند، آنهم نه یکبار و نه ده بار و نه صد بار، تا آخرین لحظه حیات ما. گاهی امتحان ها سهل و شیرینند و گاهی سخت و تلخ، طاقت از کف ندهید. این نیز بگذرد.
شهدای ما به اندازه کافی مظلوم بودند و هستند، از این بیشتر زجرشان ندهیم
توکلتان به خدا باشد، که اوست طبیب تمام دردهای بشر. 
خوب می شوید ان شاءلله
دعاگویم به شرط لیاقت

ارسال دل‌گویه ها:

بدیهی است که همه دیدگاه‌های شما خوانده شده و برای انتشارشان، ملاک‌ها و معیارهایی لحاظ می شود؛ بنابراین، برای درج دیدگاه خود، رعایت برخی چهارچوب‌های اخلاقی ضروری است:

- لطفاً دیدگاه خود را به زبان فارسی بنویسید، پیام های غیر فارسی منتشر نخواهد شد.
- پیام هایی که حاوی توهین، تهمت یا افترا، نسبت به اشخاص حقیقی و حقوقی باشد منتشر نخواهد شد.
- از ارسال دیدگاه های تبلیغاتی و یا حاوی لینک، خودداری کنید، پیام های نامرتبط با متن، تأیید نمی شوند.
- لطفاً دیدگاه‌تان تا حد امکان مربوط به همین نوشته باشد، در غیر اینصورت می‌توانید از قسمت تماس با ما استفاده نمایید.

بلاگرهای بیان لطفا برای ارسال نظر و یا رأی‌دهی به مطالب روی گزینه «وارد شوید» در کادر پایین کلیک کنید تا مجبور نشوید نام و آدرستان را مجددا بصورت دستی وارد کنید.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی