دل آباد :: رسانه اهل دل

دل آباد، رسانه بی دل هایی ست که در به در، در پی دلدار اند.
خانه | اخبار | پیامک | کتاب | جزوه | اپلیکیشن | فیلم | صوت | ختم قرآن | عکس | گوشه‌نما | آرشیو | پیوندها | وبلاگ‌ها | همدلی در دل‌آباد
درباره ما | تماس با ما


امروز
یکی دیگر از روزهای خوب خداست


من همچنان همانم و دنیا عوض شده است


| ارسال در «دل‌نوشت»«دلانه» توسط دل‌باخته .. ، در ساعت ۲۲:۲۷ روز يكشنبه ۰۴ مهر ۹۵ |


از فرط فکرها و حجم کارها و فراوانی برنامه‌ها تکیه داده‌ام به دیوار اتاق کوچک خانه. همینطور زانوهایم را بغل کرده‌ام، مدام در و دیوار و سقف را نگاه می‌کنم. به هر گوشه از اتاق که خیره می‌شوم، مثل ماشین زمان مرا به میانه دهه قبل می‌کشاند. آن ایام شب و روزم در همین اتاقی می‌گذشت که یک قرآن به همراه یک رحل و یک فرهنگ عمید - یادگار شوهر عمه شهید - در طاقچه آن بود که کنارش دفتر چهارم و پنجم و ششم مثنوی و دیوان حافظ و بوستان و گلستان سعدی جا خوش کرده بود.

 

اتاقی که آن ایام آخرین تکنولوژی اش یک رادیو ضبط شده بود، چراکه تلوزیون هفت اینچ شخصی و سی‌دی‌من و ام‌پی‌تری‌پلیرم را مثل کامپیوتر گذاشته بودم کنار تا بدون پرداختن به حواشی و بی‌معطلی به هدفی که آن سال داشتم برسم. می‌نشستم کف اتاق و میز کوچک را می‌گذاشتم جلوی پایم و ساعت رومیزی را کنج میز قرار می‌دادم و یک دفتر و خودکار و چند مداد روی میز می‌گذاشتم و تعدادی کتاب کنار دستم و مشغول خواندن می شدم. به غیر از وقت وعده‌ها و نماز، ساعت‌ها تک و تنها توی همان اتاق بودم. من بودم و غولی که شب و روز مرا می‌ترساندند از او. غول بی شاخ و دمی‌که مواجهه با آن برای یکی مثل من ذره‌ای واهمه نداشت. غولی پوشالی به نام کنکور...!

 

صبح را خانه بودم و ظهرها مدرسه می‌رفتم و بعضی غروب‌ها مسجد و بعد از آن دوباره تا ظهر فردا خانه بودم و مشغول مطالعه مباحث درسی. اول از همه اقتصاد را انتخاب کرده بودم؛ هم اینکه مباحث اقتصادی برایم شیرین و ملموس بود، هم اینکه این کتاب به تنهایی یک درصد را شامل می‌شد. اقتصاد که تمام شد، جامعه‌شناسی‌ها را، بعد از آن تاریخ و جغرافی‌ها، فلسفه‌ها و منطق را، دین و زندگی‌ها را و بعد روانشناسی و... را خواندم. خاطرم هست همان ماه‌ها به پیشنهاد دوست صمیمی آن سال‌هایم در آزمون خدمات سنجش ثبت نام کرده بودم. پنج آزمون آزمایشی داشت و من یکی را از آزمون‌ها را از دست داده بودم. آزمون‌ها صبح یکی از جمعه‌های هر ماه بود. نتایج که می‌آمد، درصدها را نگاه می‌انداختم و توی همان اتاق کوچک ساده و بی‌بخاری که دندان‌های آدم از سرما می‌لرزید، لحافی روی دوشم می‌انداختم و روز به روز عزمم را جزم‌تر می‌کردم برای درصدهای بهتر.

 

گاهی که از درس خسته می‌شدم، کتاب را رها می‌کردم و تست‌ها را کنار می‌گذاشتم و بی‌هوا غلتک رادیو را روی موج بی قراری تنظیم می‌کردم و جای خواندن سرفصل‌ها، خودکار را برمی‌داشتم و در نیمه‌های شب، سیاه‌مشق می‌نوشتم و خطاطی می‌کردم در دفترم. صحنه‌ها درست از پیش چشمم رد می‌شود و خاطرات آن لحظه‌ها را یادم می‌آورد. عموما بین ساعات مطالعه گاه بوستان و گلستان را در حکم قند لحظه‌هایم نوش جان می‌کردم، گاه دفتر چهارم و پنجم و ششم مولوی را می‌خواندم، گاهی دیوان حافظ را باز می‌کردم، گاهی قرآن صامت را آهسته و گاهی با صوت بلند می‌خواندم تا هم قلبم آرام شود و هم اینکه حوصله ام از خواندن آن همه حروف سربی سیاه و بی انعطاف سر نرود.

 

آه.. چه شب و روزهایی بر من گذشت. حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم زندگی با همه سختی‌هایش چقدر بی آلایش بود آن روزها. زندگی با اینکه اندازه این روزها چالش و ابزار و تفریح و سرگرمی زیادی نداشت؛ اما همان‌ها اندک بهانه‌های کوچک‌اش چقدر برای خوشبختی کافی بود. از جواهری در قصر جمعه شب‌های آن سال شبکه دوم که وسوسه‌هایش یکی درمیان در من بی اثر بود تا حالا که فراری از قصر شبکه سوم قدرتی برای مجاب کردن من ندارد، یک دوران پر فراز و نشیب را پشت سر گذاشتم. از هشتاد و پنج تا نود و پنج دنیا را گشته ام و حالا که ده سال می‌گذرد از آن روزها دوباره به خانه برگشته ام. دوباره نشسته ام در همان اتاق ساده و خاطره انگیز. همان اتاقی کوچکی که حالا میدان نبردی بزرگ شده است. دوباره رفته ام سراغ غولی دیگر و باز بی‌واهمه پنجه در پنجه‌اش نهاده‌ام تا زورآزمایی کنیم.

 

بالاجبار یا با اختیار، روزگارم شبیه همان روزهاست. گوشی که از اواخر فروردین مهمان تعمیرگاه است، لپ تاپ هم که حال و روز خوبی ندارد. تمام کتابهای غیردرسی را چیده‌ام در چند کارتن موز. خیلی از کارها و گرفتاری‌ها را هم برای مدتی کنار گذشته‌ام تا در این مدت درامان باشم از حواشی و سرگرمی‌های بی‌فایده یا پروژه‌ها بی‌اولویت و کارهای وقت‌گیر. اتاق هنوز هم بدون بخاری، هنوز هم همانقدر سرد است و من هرچه تقویم به سمت سرما میل می‌کند باید لحافی را روی دوشم بیندازم مثل آن روزها. گرچه حالا دنیا خیلی عوض شده، اما من با همه فراز و نشیب‌های این ده سال هنوز همانم که بودم، البته به ضمیمه تعداد زیادی موی سفید در سر و چند زخم عمیق در دل. با اینحال هیچ ملالی نیست، گرچه آن رادیوضبطی که آن روزها شده بود آخرین تکنولوژی اتاقم حالا نیست؛ اما هنوز دفتر و خودکار و این دل بی‌قرار و آن رحل و قرآنی که انیس من در لحظه‌های آرامش و اضطرار بود، مثل همان روزها هست. با خودم گفتم برای اوقات مابین مطالعه برنامه‌ای بچینم، اما یادم آمد دیوان حافظ و گلستان و بوستان سعدی را چیده‌ام توی کارتن‌ها.

 

همینطور که تکیه داده‌ام به فکر اتلاف وقت و دردسر پایین آوردن کارتن‌ها می‌افتم؛ آخر هنوز مثل همان سال به تمام دقایق و ساعات و روزهای این نبرد حساسم. در همین حال نگاهم به تقویمی که روی دیوار چسبانده‌ام می‌افتد؛ دو روز قرمز از میان تمام روزهای سیاه، بی‌اختیار مرا یاد تو می‌اندازد، در لحظه چشم‌هایم را می‌بندم و بی‌وقفه از کنار دیوان حافظ و بوستان و گلستان سعدی می‌گذرم و بی‌خیال کارتن‌ها می‌شوم، در دلم دم می‌گیرم مصرعی را که می گفت: «باید بجای حافظ و سعدی لهوف خواند...

نظرات  (۱۵)

۰۴ مهر ۹۵ ، ۲۰:۲۶

فرشته ... می گوید:

هر چقدر بگم این پست رو دوست داشتم
یه ارامشی توش بود که خیلی حس خوبی داشت.
منم این روزها درگیر یه غول بی شاخ و دمم به نام کنکور که بر عکس شما خیلی ازش میترسم.
احساس میکنم خیلی دلم برای محرم تنگ شده برای صدای بلند نوحه و هوای پاییزی محرم.
برای این که تو حیاط بشینم و به صدای نوحه های مختلفی که از مسجد و حسینیه و هیات میاد و به زور میشه فهمید کی چی میگه گوش کنم.
عکس هم عالی بود
ممنونم
موفق و مانا باشید
یاعلی

پاسخ دل‌باخته :


الحمدلله.. متشکرم از لطفی که به این دل نوشت داشتید.
خدا را شکر که داریم دوباره به محرم ارباب می رسیم، ان شاءلله به لطف و عنایتشان رزق امسالمان را بدهند.
ان شاءلله در کنکور درسی و کنکور عشقی تان در زندگی، موفق و سربلند باشید.
دعاگویم و محتاج دعا
۰۴ مهر ۹۵ ، ۲۰:۴۴

مهدی فیروز می گوید:

سلام. عالی عالی

پاسخ دل‌باخته :


سلام و درود
سپاسگزارم از شما
۰۴ مهر ۹۵ ، ۲۲:۳۸

آرزوهای نجیب می گوید:

من هر وقت میام وب شما اینقدر شلوغ پلوغ هست که پست اصلی رو نمی بینم ، نمیشه در قالب وب تجدید نظر کنید ؟

پاسخ دل‌باخته :


ممنون از نقد و نظرتان
ان شاءلله در قالب یک مطلب به نظرخواهی گذاشته خواهد شد.
اما به هر روی بر اساس آخرین مطالب بروز شده، مطلب آخر همین «من همچنان همانم و دنیا عوض شده است» می باشد.
۰۵ مهر ۹۵ ، ۰۰:۳۹

عطر سیب یار می گوید:

یاد باد آن روزگاران...

برگشتن به گذشته خوب است
اگر بعضی زخم های دلت سرباز نکند البته...

التماس دعا
یا علی مدد.
۰۵ مهر ۹۵ ، ۰۷:۳۲

توکان .. می گوید:

بنده هم درگیر این غول هستم اما برای من هم شاخ داره، هم دم و هم خیلی بیشتر از این ها... کاش میتونستم مثل شما بی واهمه باشم..

پاسخ دل‌باخته :


ان شاءلله به لطف حضرت ارباب پیروز و سربلند شوید 
۰۵ مهر ۹۵ ، ۱۵:۰۹

منتظر اتفاقات خوب می گوید:

عجب حالی..
حالتون همیشه خوب باشه ان شاالله

پاسخ دل‌باخته :


ممنونم از دعای خیر شما
همچنین
۰۵ مهر ۹۵ ، ۱۷:۲۵

رفیق خاموش می گوید:

دو روز قرمز از میان تمام روزهای سیاه

سلام:خیلی دلنشین و زیبا نوشتین قلمتون سبز و التماس دعا


پاسخ دل‌باخته :


سلامٌ علیکم
ممنون و متشکرم از نگاه و لطف شما
دعاگوییم
۰۵ مهر ۹۵ ، ۲۰:۲۴

روشــنا ... می گوید:

یاد درس خوندن خودم افتادم...منم یه اتاق سرد داشتم که صدا رو مستقیم از حال فوروارد میکرد به اتاق:دی گاهی اوقات هم تو پله های پشت بوم درس میخوندم...با کلی کاغذ که به در و دیوار چسبیده بود و دایره ی زاویه ها و...!
و اون دو روز قرمز...عجیبه که امسال عجیب دلم میخواد اون دو روز هر چه زودتر برسه...

پاسخ دل‌باخته :


روزهای خاطره انگیزی بود.
خوشحالم از آمدن محرم... دلملن خیلی سیاه شده... دلان خیلی خون است.. ان شاءلله ارباب به برکت اشک روضه کمکی به قلب و قلم و قدممان کند..
۰۶ مهر ۹۵ ، ۰۱:۲۴

فانوس ... می گوید:

حسین جان
تو هر که در کمند خود میکشی
میکُشی

پاسخ دل‌باخته :


دلی که در حلقه گیسوی توست...
۰۶ مهر ۹۵ ، ۰۹:۳۷

محدثه انصاری می گوید:

عالی بود
حس خوبی داشت خوندنش
یاد کنکور خودم افتادم کنکور نود و پنج به دوری کنکور هشتاد و پنج شما نیست اما حس همان حس است
بزرگ کردن بیش از حد و غول ساختن...

اما خیلی درس زندگی میدهد سال کنکور

پاسخ دل‌باخته :


ممنون و متشکر
نوش روحتان
درست می فرمایید، آن روزها هم خاطره انگیز است و هم درس آموز..
۰۶ مهر ۹۵ ، ۱۹:۲۲

درد نام دیگر من است می گوید:

آن روزها و آن سالها چقدر ساده بود و چقدر با هر چیز کوچکی احساس خوشبختی می کردیم...این روزها همه چیز هست ولی احساس آرامش و خوشبختی نیست

پاسخ دل‌باخته :


ما گشته ایم، نیست، تو هم جستجو مکن
آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن...
۰۶ مهر ۹۵ ، ۲۰:۵۵

شبگرد می گوید:

ان شاءالله خدا برکت بده به فصل جدید مطالعاتتون و بزودی در مورد نتیجه ی طلاییش مطلب بنویسید...

پاسخ دل‌باخته :


خیلی ممنون و متشکرم از دعای خیر شما
ان شاءلله
۰۷ مهر ۹۵ ، ۱۸:۳۹

حسن امکانی می گوید:

سلام؛ با "تخریبات انتخاباتی" بروزم ... لطفا سربزنید و نظرتون رو راجع به موضوع اعلام کنید.

اگر مایل بودید وبلاگ رو دنبال کنید و برای تبادل لینک هم اطلاع بدید.

پاسخ دل‌باخته :


سلام و سپاس از حضورتان
۰۹ مهر ۹۵ ، ۱۳:۵۲

دردواژه ها می گوید:

سلام بر شما
بروزم با "دردسرود"

پاسخ دل‌باخته :


سلام و درود خدا بر شما
به شرط توفیق خواهیم نوشیدش..
۱۹ مهر ۹۵ ، ۱۰:۲۲

آن ذره که به حساب ناید، مائیم... می گوید:

سلام

زیبا و دلنشین نوشتین

عاقبت به خیر شوید ان شاءالله...

التماس دعای فرج
یا علی...

پاسخ دل‌باخته :


سلام و درود
ممنونم از لطف و توجه شما
در پناه خدا باشید و بمانید ان شاءلله
دعاگوییم ان‌شاءلله به شرط لیاقت
یا زهرا «سلام الله علیها»

ارسال دل‌گویه ها:

بدیهی است که همه دیدگاه‌های شما خوانده شده و برای انتشارشان، ملاک‌ها و معیارهایی لحاظ می شود؛ بنابراین، برای درج دیدگاه خود، رعایت برخی چهارچوب‌های اخلاقی ضروری است:

- لطفاً دیدگاه خود را به زبان فارسی بنویسید، پیام های غیر فارسی منتشر نخواهد شد.
- پیام هایی که حاوی توهین، تهمت یا افترا، نسبت به اشخاص حقیقی و حقوقی باشد منتشر نخواهد شد.
- از ارسال دیدگاه های تبلیغاتی و یا حاوی لینک، خودداری کنید، پیام های نامرتبط با متن، تأیید نمی شوند.
- لطفاً دیدگاه‌تان تا حد امکان مربوط به همین نوشته باشد، در غیر اینصورت می‌توانید از قسمت تماس با ما استفاده نمایید.

بلاگرهای بیان لطفا برای ارسال نظر و یا رأی‌دهی به مطالب روی گزینه «وارد شوید» در کادر پایین کلیک کنید تا مجبور نشوید نام و آدرستان را مجددا بصورت دستی وارد کنید.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی