دریافت کد گوشه نما

دل آباد :: رسانه اهل دل

دل آباد، رسانه بی دل هایی ست که در به در، در پی دلدار اند.
خانه | اخبار | پیامک | کتاب | جزوه | اپلیکیشن | فیلم | صوت | ختم قرآن | عکس | گوشه‌نما | آرشیو | پیوندها | وبلاگ‌ها | همدلی در دل‌آباد
درباره ما | تماس با ما


امروز
یکی دیگر از روزهای خوب خداست


حماسه می و خُم در عید غدیر قم


| ارسال در «دل‌نوشت» توسط سید محمد رضی زاده .. ، در ساعت ۲۱:۲۴ روز شنبه ۰۸ آبان ۸۹ |


پنج و بیست دقیقه صبح سه شنبه بیست و هفتمین روز مهر ماه بود. اتوبوس - در اختیار- دانشگاه  قم، این بار هم مثل همیشه مقصدش پل حجتیه بود. اما این بار قصه اش خیلی فرق می کرد. اینبار همه مسافران اتوبوس دانشگاه نیتشان دیدار و مقصدشان میدان آستانه بود. هنوز خبری از خورشید نبود و همه از بس که غمگین از غیبت حضرت نور و طولانی شدن ظهور بودند، مشتاقانه منتظر طلوع مانده بودند.

 

نزدیک حرم شدیم و سلام دادیم و نماز را روی چمن میانه بلوار بهار بر سجاده چفیه هامان خواندیم و راه افتادیم سمت خیابان ارم. انتظارمان این بود که سیل جمعیت را همان اول صبح در خیابان ها ببینیم، اما جز عده قلیلی در خیابان حجتیه و ارم دیگر خبری از جمعیت مشتاق نبود. پیش خود گفتیم که حتما جمعیت در محوطه استقبال جمع شده اند. از اتوبوس در اختیار «دیدار» پیاده شدیم و کمی قدم زنان و شعار گویان به سمت میدان آستانه حرکت کردیم. از گیت های بررسی بدنی توسط  گروه حفاظت رد شدیم و وارد محوطه استقبال میدان آستانه شدیم. اما باز هم با تعجّب خبری از جمعیت نبود، جز عده کمی! شاید اغراق نباشد اگر بگویم حدود نود و پنج درصد محوطه استقبال خالی بود و تقریبا پنج درصد جمعیت داشت. نگران بودم و یک اصل را به یاد خود می آوردم که قمی ها اصلا در کاسبی هم همینطور هستند و مغازه هایشان را تا نزدیکی های ظهر باز نمی کنند، گفتم شاید این هم همان «اصل» است. گفتم شاید نمی خواهند زیاد منتظر بمانند و طاقت «انتظار» را ندارند. قدری جلوتر آمدیم تا در محلی مناسب تر و نزدیک تر به جایگاه بنشینیم. سمت چپ محوطه استقبال محل استقرار دانشجویان بود.

 

همه نوع آدمی آمده بود. از طلبه و بسیجی و دانشجو و فرهنگی و نظامی و کارمند و کارگر. از تمامی اقشار استان گروهی آمده بود. هر گروهی لیدری داشت که شعار می داد و جمعیت جواب او را می داد. در هم شدن شعارهای این اقشار، فضای جالبی را برای حضار رقم زده بود. یکی بلند می شد و می گفت: «صلوات» و ملت می فرستادند. آن دیگری برمی خواست و می گفت صلوات و جز اطرافیانش هیچکس دیگر نمی فرستاد و بقیه به نحوه صلوات گفتنش می خندیدند! دیگری شعری نثار  «رهبر» می خواند، بی آنکه بداند صدایش را جز خودش کسی نمی شنود! یکی برمی خواست و به تنهایی آنقدر شعار می داد و البته هیچ کس جوابش را نمی داد و سر آخر می نشست سر جای خودش. بچه ها از هیچ سوژه ای به راحتی نمی گذشتند و تا سوژه ساز را پشیمان نمی کردند، دست بردار نبودند.

 

شعار و شعر و صلوات و بی قراری و چشم انتظاری جمعیت حاضر در مراسم استقبال، دیگر ثابت می کرد که شایعه چند هفته پیش، بیش از حد واقعی ست و کمتر از چند ساعت دیگر این شایعه ای که مردم مدت ها از آن خبر می داند، به حقیقت می پیوندد. هلی کوپتر مدام از بالای سرمان می گذشت و گرد گنبد می چرخید و فیلمبرداری از آن بالا از جمعیت فیلم می گرفت. دیگر مصیبتی شده بود شعار دادن ها و شعار ندادن ها. لیدر ها شعار ها را با هم قاطی می کردند. لیدری فریاد می زد: «خونی که در رگ  ماست»، جمعیت متأثر از شعار لیدر دیگر در جوابش فریاد می زدند: «به عشق رهبر آمده». حالا بماند که خود لیدر ها هم در برخی موارد مصرع اول و دوم شعار ها را در هم پیچیده بودند. یک ترس توأم با هیجان در دلم بود. مدام به خود می گفتم نکند این لیدر ها و این مردم بی‌حال و بی خیال آبروی قم را در پیش «امام» و مقابل دوربین ها ببرند.

 

در همان ساعات  ابتدایی صبح، برخلاف برادران بی حال، خواهران شور و اشتیاق خاصی در فضای محوطه حاکم کرده بودند. هوش شعوری و شعاری خواهران بسیار قابل توجه بود. قسمت اول شعار را که می گفتیم، نیاز به اشاره نبود و بی معطلی تکرار می کردند. برخلاف برداران که وسط شعار، گاهی عشقشان نمی کشید که جواب دهند و نتیجه اش این می شد که حنجره سالم نمی ماند برایمان.

 

سه شنبه بود و هلی کوپتر همچنان می چرخید. از بس سرمان گرم شعار و شور و غلغله و خنده و شوخی شده بود که حواسمان به پشت سر و پُر شدن صف های پشتی نبود. نگاهی که به پشت سر انداختم و جمعیت را دیدم که یک آن شکه شدم از اینکه به این زودی تمام محوطه متر به متر پر از جمعیت شده بود. حالا دیگر خیلی امیدوار شده بودم. ساعت حدود  ۸ شده بود، بچه ها می گفتند «امام» در همین دقایق از خیابان ۱۹ دی (باجک) حرکت می کند. ما هم «کجائید ای شهیدان  خدایی»را می خواندیم. ابتدا تنها دانشجویان می خواندند اما کم کم تمام جمعیت همراهمان شدند و همگی زمزمه کردیم. لحظه ای جمعیت ساکت می شد و فضا آرام بود، یکدفعه همان شخصی که صلواتش را نثار نمی کردند ملّت، برمی خواست و دوباره می گفت صلوات و ملت می خندیدند.

 

مجری، سیستم صوتی را آزمایش می کرد. من که حواسم نبود، از خنده جمعیت فهمیدم که دانشجویان محترم، باز هم شیرین کاری کرده اند. مجری می گفت:«یک، دو، سه» جمعیت با تحریک دانشجویان فریاد می زدند: یک! دو! سه! آخر با مجری بیچاره دیگر چه کارتان؟ هر چه می گفتیم فایده ای نداشت، آخر گوش نمی دادند به حرف ها. مجری می گفت: یک، دو، سه! دوباره توسط جمعیت تکرار و بی خبری مجری از این ماجرا. مجری می گفت:سیگنال خروجی... جمعیت: سیگنال  خروجی!! یک، دو، سه...آزمایش می... خنده ام گرفته بود، مثل خود لیدر ها، مثل تمام دانشجو ها، مثل دختران مستقر در سمت چپ محوطه استقبال و مثل بچه های حفاظت که غش غش به دیوانگی هایمان می خندیدند.  

 

کم کم مراسم داشت رنگ رسمی به خود می گرفت. قرآئت قرآن استاد علیزاده و خیرمقدم گویی مجری و نثار صلوات و جان گرفتن جمعیت و اجرای تواشیح گروه میعاد و شعر خوانی و مداحی برادر سلحشور و دوباره شعر خوانی و دوباره اجرای تواشیح و دوباره مداحی برادر حیدر زاده و دوباره مجری و دوباره صلوات و دوباره شعار! ساعت شده بود ده و داد جمعیت داشت در می آمد. مجری مراسم طبق معمول و همانطور که می شد حدس زد، آقای شمس بود و ایشان زیره به کرمان بردن بود و به تعریف و توصیف شهر قم می پرداخت. قدری که شعار های هیجان انگیز می داد، ملت خیال می کردند که دیگر آقا آماده ورود است. اما نه، دوباره مداحی! این بار اما شخصی به سبک حاج صادق آهنگران. طاقتم مثل همه منتظران تمام شده بود و دیگر حوصله هیچ کسی جز قمر بنی انقلاب را نداشتیم. هرچه می گذشت شعارهای مجری قدری محکم و باصلابت تر می شد و گویا این انتظار را به وصال یار نزیک تر می کرد.

 

بی خبر بودیم از آنچه خارج  از محوطه استقبال میدان آستانه در حال رخ دادن است. نمی دانستیم قدری آن طرف تر و در خیابان باجک و میدان جهاد چه هیاهویی برپاست. اما به سادگی می شد حدس زد که باید چه خبر باشد در فاصله مسیر استقبال تا حرم. مسیری که در حالت عادی طی کردنش کمتر از ده دقیقه است را چه شده که سه ساعت انتظار ما را خلق کرده است. انگار پیش بینی عجولانه اولی صبحی ام اشتباه بود. گویا تمام قم رفته بودند پیشواز امام و ما مانده بودیم توی محوطه استقبال.

 

هر لحظه بیش از پیش انقلابات عجیبی در تمام سلول های بدن و توی تمام رگ های تنم حس می کردم. عقربه ساعت رأس ساعت یازده را که نشان داد، جمعیت دیگر صبرش لبریز شده بود و بی توجه به سخنرانی و مداحی و شعر خوانی، یکصدا فریاد می زد: «عزیز زهرا منتظریم تا تو بیایی»،«ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم». در هیجان شعارهایمان غرق بودیم که یکدفعه آمد، آنکه باید می آمد. آن مرد آمد و با حضورش، چشمان همه نمناک شد. مثل تمام دیدار های قبلی پاهایم سست شده بودم و مثل همه، شبیه یک ماهی کوچک در میانه آن اقیانوس عظیم می غلتیدم. انگار چرخش هلی کوپتر دیگر مهم نبود و دیگر هیچ خبری از لیدر ها و شعارهایشان نبود. گویی اقیانوس موّاج شهر قم همگی لیدر شده بودند. حالا دیگر دلم قرص شده بود و به مردم این شهر افتخار می کردم.

 

سه شنبه بود. عجب روزی بود. چه غدیری بود در قم. و عجب ماهی درخشید در میانه آفتاب گرم ظهر روز سه شنبه شهر قم. لحظه ورود آقا، احساسم مثل زمانی بود که در شهرمان می رفتیم دریا. همان احساسی که وقت دریا رفتن و شنا کردن به من دست می داد. دریا حس خوبی دارد، اصلا نمی شود توصفیش کرد. وقتی دور تنت را حجمی سیال فرا گرفته و تو بی اختیار می لغزی میان این امواج، و زیباتر از این حالت آن لحظه ای است که خورشید هم طلوع کند. درست همان بود. دریا بود و ما سیال بودیم. خورشید طلوع کرد و آسمان آبی بود. در هوا خبر از ابری نبود، ولی باران آمد. و آن مرد در باران اشک های چشمان پر شوق منتظران آمد. سه شنبه بود که آن ابرمرد آمد.

نظرات  (۴۸)

۰۴ آبان ۸۹ ، ۱۳:۳۴

زهره می گوید:

جالبه!
تمام این نوشته ها خاطره های مشترک بود با ما.
خیلی خوش گذشت.
امروز دیدار جوانان بودم.
عالی بود.عالی.
نمیدونم چطور بگم اون همه شور جوونی رو که همراه شده بود با شعور.(آقا گفتن باشعورید!)
ولی چقد دلم سوخت برای دوستانتون که جلوی چشمای ما داشتن له میشدن!
اصن امروز غیرقابل کنترل بودید!
چرا اینقد زود جوگیر و احساساتی میشدن؟
پسرا رو میگم.
بهرحال بهترین روزهای عمرم گذشت..
دلم خیلی تنگه..
۰۴ آبان ۸۹ ، ۱۸:۲۴

فاطمه می گوید:

چه انتظار عجیبی...
تو بین منتظران هم.
عزیز من چه غریبی
عجیب تر که چه آسان ندیدنت شده عادت
چه بیخیال نشستیم
نه کوشش نه وفایی
فقط نشسته و گفتیم: خدا کند که بیایی...
۰۴ آبان ۸۹ ، ۱۹:۰۷

آلاله می گوید:

سلام. دیدارتون با رهبر معظم واقعا همه را یاد زمان حضور امام خمینی در قم می اندازد خیلی زیبا بود خوب شد بعد از گفتن اون شعارها از زبان لیدرها خندتون نگرفت شما ها هم کم از لیدرها نیاوردید ... واقعا این حس قشنگ است من هر موقع امام خامنه ای را در بیت زیارت می کردم از اول تا اخر نمی تونستم جلوی اشکام را بگیریم حتی یکدفعه یکی از محافظان دلش به حالم سوخت گذاشت بلند شوم و ایستاده اقا را مقداری ببینم
موفق باشید
۰۴ آبان ۸۹ ، ۱۹:۳۷

سعادت می گوید:

سلام
چقدر قشنگ توصیف کردین یه جورایی حسش کردم
آن مرد آمد...
به امید روزی که بیایم و توی همین وبلاگ بخونیم آن مرد آمد... آن مرد با ذوالجناح آمد... آن مرد از مکه آمد
پاینده باشید و موفق
التماس دعا
۰۴ آبان ۸۹ ، ۱۹:۵۳

sheyda می گوید:

سلام دوست عزیز
من خیلی اتفاقی وب شما رو پیدا کردم
من کجا و حرف ها و احساس شما کجا ....
البته توی یک چیز مشترکیم دلدادگی رهبرمون
منم "آقا"رو با تمام بی لیاقتی ها م دوست دارم !
وقتی از پشت قاب شیشه ای تلویزیون می بینمش بی اختیار گریم می گیره اما تا حالا سعادت نداشتم از نزدیک ببینمشون از خدا میخوام یه روز به عمرم مونده باشه چهره نورانی شو از نزدیک ببینم
شما خیلی زیبا توصیف کرده بودی منم غرق شدم منم شدم یه منتظر توی جمعیت مشتاق !
به قول دوست خوبمون سعادت انشاالله به یاری خدا یه روزی همه پیام های دنیا این باشه" او آمد"
۰۴ آبان ۸۹ ، ۲۳:۰۰

فرشته باران می گوید:

برای منی که روز استقبال اصن تو قم نبودم
خیلی شیرین بود
دلم سوخت
چه روزی رو از دست دادم!
۰۴ آبان ۸۹ ، ۲۳:۰۱

رادیکال می گوید:

خیلی زیبا توصیف کرده بودید .
۰۴ آبان ۸۹ ، ۲۳:۰۱

امین می گوید:

سلام. خدا زیاد کند این سه شنبه ها را.
۰۴ آبان ۸۹ ، ۲۳:۵۱

شهید می گوید:

این متن واقعا از دل بر میخواست.قلم خودتون بود؟خیلی زیبا بود.
ای کاش در کنار شور و محبت به رهبر عزیز در کنار محبت اطاعت را هم داشته باشیم.
خدا خیرتون بده.
یا علی
۰۵ آبان ۸۹ ، ۱۰:۵۷

راه نشین می گوید:

سلام!
....!!!
یا علی
۰۵ آبان ۸۹ ، ۱۷:۱۲

زهره می گوید:

آن روز که آمدی قیامت کردیم
با شور و شعف تو را زیارت کردیم
دیگر مرو پیشمان بمان آقاجان
ما تازه به روی ماهت عادت کردیم
کاش مراسم بدرقه ای هم بود ..
۰۵ آبان ۸۹ ، ۱۹:۳۸

ر.ر می گوید:

علی هفتاد میلیون یار داره
هزاران مالک و عمار داره
چه سلمانها به دورش در طوافن
چه شمشیرا به اذنش درغلافن
۰۵ آبان ۸۹ ، ۲۲:۱۲

یک دوست می گوید:

سلام آقا سید محمد خوبین؟
واقعا قلم زیبایی دارین ما که از پشت این دوربینها دیدیم دیدیم که چه شوری در بین مردم بود....واقعا با نوشتتون حس کردم اون لحظه منم اونجا بودم...
التماس دعا
رفتین حرم براماهم دعاکنید
۰۵ آبان ۸۹ ، ۲۲:۴۰

زهره می گوید:

هوای گریه به سر دارد آسمان..
۰۵ آبان ۸۹ ، ۲۳:۰۴

نگاه ساکت باران... می گوید:

سلام...
یعنی چی خب؟چرا از این پستا میذارین که من دلم بخواد؟؟؟خب من چه کار کنم که قم زندگی نمیکنم؟؟
غزل خیلی دوست دارم....برم یه سری به محموعه غزل هاتون بزنم....
پروفایلتون هم ملاحظه شد!محمد....خیلی اسم قشنگیه....به سید بودنتون حسودیم میشه...
این شعر سید حمید رضا برقعی انصافا" از قشنگترین شعراشونه...
به سید بودن ایشون هم...جدیدا" به خاطر خوندن داستان آخر "سری که درد میکند" بیشتر شده...
مطالعه کردین این کناب رو؟؟؟از آثار سید مهدی شجاعیه...
یعنی چی خب همتون سیدید؟
۰۵ آبان ۸۹ ، ۲۳:۲۴

نگاه ساکت باران... می گوید:

با افتخار لینک شدید...
جواب سلام بنده رو هم ندادید...
این شعر ایشون رو هم روز ولادت مولا تو وبلاگم گذاشته بودم....
سید تنها شاعریه که خیلی بهش ارادت دارم و اتفاقا" از نزدیک دیدمش...
۰۶ آبان ۸۹ ، ۰۰:۲۸

فاطمه ی دژ می گوید:

سلام قولا من رب الرحیم
خوش به سعادتتان...
کاش لایق دیدار شوم..
بسیار خاطره ی زیبایی بود..
قلم فوق العاده ای دارید
همتتان مضاعف.
لینک شدید
یاعلی
۰۶ آبان ۸۹ ، ۱۰:۲۱

زهره می گوید:

ای چشمه ی هر کویر ازین شهر مرو
محبوب ترین امیر ازین شهر مرو
قم با دل بارانی خود دیشب گفت
ای رهبر بی نظیر ازین شهر مرو
.
.
.
۰۶ آبان ۸۹ ، ۱۶:۳۳

فاطمه می گوید:

سلام ببخشید وقت نکردم متنتو بخونم فقط میخواستم بگم فردا دارم میرم مشهد از طرف شما نایب الزیاره هستم و سلامتونو به امام رضا میرسونم دعا کنید بهم خوش بگذره و دست پر برگردم آروم شده باشم قول میدم اومدم حتما متنتونو میخونم
۰۶ آبان ۸۹ ، ۱۸:۳۱

راه نشین می گوید:

سلام
راستش وقتی میام وبتون دار سرگردانی فکری میشم
همه آدمایی که رهبر رو دوست دارن پایه فکری درستی برای این کار ندارن و تزلزل توی زمان فتنه هم دلیل این مدعاست
و تلاش برای رسیدن به این پایه فکری چند وقتیه احساسات من رو متلاشی کرده
دیگه نمی تونم مثل قدیما بی دلیل از لبخندشون شاد بشم
لعنت به این فکر و پایه های فکری
۰۶ آبان ۸۹ ، ۱۸:۵۰

mosafer می گوید:

سلام
مطلب خوبی بود خصوصا توصیف آن لحظه که آقا امام خامنه ای(مد ظله) تشریف آوردند
منتظر دهگانه هم هستیم
۰۶ آبان ۸۹ ، ۱۹:۰۰

صفر عاشقی مهدی می گوید:

برای یکی از بهترین دوستانم مشکلی پیش اومده که شدیدا محتاج دعای خیر دوستانه
قرار شده با کمک دوستان ختم "أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ "برای حل مشکل دوست عزیز و سیدمان بگیریم .لطفا دعای خیرتون رو از این دوست دریغ نکنید و مارا در این ختم یاری کنید
لطفا تعداد را در نظرات بفرمایید
ان شالله همه دوستان حاجت روا بشن
۰۶ آبان ۸۹ ، ۱۹:۰۶

سیده... می گوید:

سلام
توصیف قشنگی بود.........
چشمتون روشن.............
۰۶ آبان ۸۹ ، ۱۹:۲۷

نورموسوی می گوید:

مثل اینکه زیارت آقا به همه دوستان عجیب چسبیده .... گوارای وجودتان باد
۰۶ آبان ۸۹ ، ۲۳:۱۵

یاری می گوید:

این پست و خوندم
ممنون
۰۷ آبان ۸۹ ، ۱۰:۱۸

زهره می گوید:

منم خیلی سر در نیاوردم.
ولی فکرمیکنم به مادرش نوشته .
۰۷ آبان ۸۹ ، ۱۲:۴۹

معین می گوید:

خوشا به حال قبیله ما
چون که ماه مان مهربان است
چون که جان می دهیم برای کسی که ارزش جان دادن دارد
چون که شادیمان آسمانی
و غم مان هم آسمانی است
هم شادیمان دشمن کش است
هم گریه هامان
و نمی فهمندحال ما را
کسانی که محبتشان را خرج کر شمه های افریته های زمان می کنند
کسانی که عربده های دیو های دیوانه هول و هراس به جانشان انداخته
آری مردان قبیله ما فرزندان بزرگمردانی هستند که روزگاری نگاهشان بدنبال نگاه امامشان بود
مردانی که چشمانشان آنجایی بود که امامشان نگاه می کرد وگوش به فرمان بودند
آری فرزندان آن راد مردانی هستیم که در عصر خود دنیا مبهوت عاشقانه هایشان با امام شان شده بود
آری رفتند و لی ماندند و به ما آموختند که چگونه محو زیبایی شویم
و ماتا آخر چون ستارگانی با حضرت ماه در این شب تاریک هستیم
تا آخر یاد آور صبح و خورشید هستیم
۰۷ آبان ۸۹ ، ۱۵:۲۲

الهه می گوید:

یاد ورود اقا به شهر خودمون افتادم
بعد چندین سال ....خیلی زیبا بود....
خوشحال میشم به کلبه محقر منم بیاید
۰۷ آبان ۸۹ ، ۱۶:۴۵

فاطمه می گوید:

ای مردم ما به فکر سرور خود نیستیم
غصه دار غصه های دلبر خود نیستیم
وقت تنهایی و سختی ما به پیشش میرویم
لیک هر لحظه با اعمال خود نیشش میزنیم
کاش یکبار از حضورش معذرت میخواستیم
العفو یا صاحب الزمان
۰۷ آبان ۸۹ ، ۲۰:۰۰

هادی می گوید:

نقاش نیستم اما...تمام لحظه های نبودنش را درد می کشم
۰۷ آبان ۸۹ ، ۲۰:۳۵

باران می گوید:

سلام
اول اینکه اسم وبلاگتون خیلی قشنگه که منو کشوند اینجا
دوم اینکه من تا دیروز تو شهر شما یعنی قم بودم دشب برگشتم شهر خودم دیدم برا رهبر چه کار کردین دمتون گرم هر دو قدم یه بنر بزرگ نصب شده بود .
خوش به حالتون به خاطر حضرت معصومه و مسجد جمکران البته ما خودمون یه مسجد صاحب الزمان در کرمان داریم که خیلی هم معروفه اما نه در حد مسجد جمکران .
شما که نزدیکین هر وقت حرم رفتین یا مسجد برا من هم دعا کنین
۰۸ آبان ۸۹ ، ۰۶:۴۹

قلم دانش آموز می گوید:

سلام بزرگوار. خسته نباشید.
ممنون از حضور و لطفتون...
اگه مایل به تبادل لینک هستید وب ما رو با نام " قلم دانش آموز " لینک بفرمایید و بگید که وب زیبای شما رو با چه نامی لینک کنم.
اللهم عجل لولیک الفرج.
یاعلی مدد.
۰۸ آبان ۸۹ ، ۰۸:۲۴

طیبه السادات می گوید:

سلام
ممنون از نگاهتون
انشاالله کربلایی باشید.
التماس دعا
ی
ا
ع ل ی
۰۸ آبان ۸۹ ، ۰۸:۲۶

طیبه السادات می گوید:

ا؟ چه جالب هم رشته ایم ما..
البت ما دولتی اصفهانیم
!
۰۸ آبان ۸۹ ، ۰۸:۲۸

طیبه السادات می گوید:

کاش می شد..
۰۸ آبان ۸۹ ، ۱۰:۰۰

فاطمه می گوید:

با دانه ای که سپیدار بود .........
آپم .......
۱۰ آبان ۸۹ ، ۱۳:۴۹

آسمان می گوید:

چه روزهای زیبایی بود. چه روزهای خوبی بود. چقدر دلنشین و لذت بخش. دیدن آقا انرژی رو به تک تک سلولهام برگردونده. حالا برای جنگیدن با هر دشمنی آمادگی دارم. از جنس جن و انس
خدا به همه مان قدرت عمار بودن رو عنایت بفرماید
سپاس بابت این نوشته زیباتون
۱۵ آبان ۸۹ ، ۱۸:۰۷

امین می گوید:

فقط می تونم بگم فوق العاده بود.
چه زود تمام شد.
۲۲ آبان ۸۹ ، ۱۱:۴۳

مریم می گوید:

سید محمد؛ مریم
بگوشی؟!!!
اولین باره میام اینجا . از قطعه 26 اومدم .
عالی بود . فوق العاده .
ممنون ک هستین .
خوب کمه عالی باشین انشالله
بگوشی؟!!
۲۷ آذر ۸۹ ، ۱۲:۴۱

پرواز می گوید:

تو محو مذهب عشقی و هیچ جایز نیست
از این جماعت بد کیش با تو صحبت کرد
دلم گرفته و شایسته ملامت نیست
اگر که بیش تر از بیش با تو صحبت کرد
۰۳ دی ۸۹ ، ۲۳:۰۴

شیخ معصومه می گوید:

سلام.
زیارت ستارگان ماه، قبول.
مطالبات آقا را دریابید.
مضاعف باشید...
یا علی
۱۹ دی ۸۹ ، ۲۱:۱۲

زهره می گوید:

.
اینجا را دوباره و سه باره از اول تا آخر خواندم..
لذت بردم
و
البته دلتنگ شدم..
۲۱ فروردين ۹۰ ، ۱۳:۵۸

محسن می گوید:

کاشکی من هم اونروز اونجا بودم
وقتی خودم دلم هوای اونروز و کرد
وقتی از تلوزیون اون همه شوق و می دیدم...
۰۹ شهریور ۹۰ ، ۱۹:۱۵

پرواز می گوید:

دیدند دشمنان که در این خطه لاف نیست
شمشیر دوستان علی در غلاف نیست
در این قبیله نخل تناور همیشه هست
مقداد هست مالک اشتر همیشه هست
اینجا که کوفه نیست خوارج علم شوند
سلمان نمرده است اباذر همیشه هست
...
۰۹ شهریور ۹۰ ، ۱۹:۱۶

پرواز می گوید:

همواره دست ها به علمداریت بلند
آسوده خاطرت که برادر همیشه هست
صف بسته اند این همه سردارها به شوق
یعنی برای پیشکشت سر همیشه هست
روشن ترین روایت عمار می شویم
در عشق مقتدا همه تمار می شویم
۰۹ شهریور ۹۰ ، ۱۹:۱۹

پرواز می گوید:

ما به جهاد فی سبیل‌الله عشق می‌ورزیم
و این امری است فراتر از یک انجام وظیفه‌ی‌ خشک و بی‌روح.
این سخن یک فرد نیست؛‌
دست جماعتی عظیم است که به‌سوی حضرت شما دراز شده
تا عاشقانه بیعت کند.‌
بسیارند کسانی که می‌دانند شمشیر زدن در رکاب شما برای پیروزی حق،
از همان اجری در پیشگاه خدا برخوردار است
که شمشیر زدن در
رکاب حضرت حجت (عج) و نه تنها آماده،‌ که مشتاق بذل جان هستند.
سرِ ما و فرمان شما.
کمترین مطیع شما
سید مرتضی آوینی
۱۴ شهریور ۹۰ ، ۱۶:۴۹

سادات می گوید:

سلام
واااااااااااااااااااااای از دلتنگی
اون روزها که حضرت ماه در قم بودند خیلی دلم پر میکشید اما نشد بیام با اینکه فاصله کم به اندازه قم کاشان
یک ساعت
امان از بی لیاقتی
امان
خوش بحالتون
4سالی که تهران درس می خوندم دلم خوش بود تو شهری نفس میکشم که رهبرم نفس میکشه اما حالا ...
خیلی دلتنگم
خیلی زیاد
۱۶ مهر ۹۰ ، ۱۵:۳۱

پرواز می گوید:

از عشق تو رهبرا نمردن ظلم است
در گوشه ی خانه جان سپردن ظلم است
من مقـلدِ مادرم فاطمه ی زهرایـم
در راه تو یک سیلی نخوردن ظلم است

ارسال دل‌گویه ها:

بدیهی است که همه دیدگاه‌های شما خوانده شده و برای انتشارشان، ملاک‌ها و معیارهایی لحاظ می شود؛ بنابراین، برای درج دیدگاه خود، رعایت برخی چهارچوب‌های اخلاقی ضروری است:

- لطفاً دیدگاه خود را به زبان فارسی بنویسید، پیام های غیر فارسی منتشر نخواهد شد.
- پیام هایی که حاوی توهین، تهمت یا افترا، نسبت به اشخاص حقیقی و حقوقی باشد منتشر نخواهد شد.
- از ارسال دیدگاه های تبلیغاتی و یا حاوی لینک، خودداری کنید، پیام های نامرتبط با متن، تأیید نمی شوند.
- لطفاً دیدگاه‌تان تا حد امکان مربوط به همین نوشته باشد، در غیر اینصورت می‌توانید از قسمت تماس با ما استفاده نمایید.

بلاگرهای بیان لطفا برای ارسال نظر و یا رأی‌دهی به مطالب روی گزینه «وارد شوید» در کادر پایین کلیک کنید تا مجبور نشوید نام و آدرستان را مجددا بصورت دستی وارد کنید.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی